دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
گرچه با روی نکو خوی نکو می بایدعاشقان را ز بتان تندی خو می باید
جان به فکر جهان نمیارزداین جهان هم به آن نمیارزد
از تماشای تو کس منع دل ما نکندصورت خوب که بیند؟ که تماشا نکند
گر صد هزار رنج و تعب باغبان بردگل چون شکفت باد صبا از میان برد
بی تو چو شمع کرده ام گریه و خنده کار خودخنده بروز دل کنم گریه بروزگار خود
جام وصلت بکف کج نظران نتوان دیدچشم خود در کف دست دگران نتوان دید
جز در حرم کوی تو دل خانه نگیردمرغ دل ما انس به بیگانه نگیرد
دو دیده در ره آن مه که کی سواره در آیدکجا بطالع من هرگز این ستاره بر آید
مستی و گر فرشته ز لعل تو بو برددندان بدین رطب که تو داری فرو برد
حدیث ما و تو هر بوالهوس نمیداندزبان عاشق و معشوق کس نمیداند
هر کس که طاق ابروی او سجده گه کندرویش ز قبله گردد اگر روبه مه کند
حسن کس از دلم آن شکل و شمایل نبردمرهم درد توام وصل کس از دل نبرد
بر شمع فلک حسنت آن لحظه که ناز آرداز جلوه گه نازش با خاک نیاز آرد
گرچه اشک من خبر از بیگناهی میدهدچشم او فتوی به خون از دل سیاهی میدهد
در ره دوست که باشد؟ که جفایی نکشدکیست کز رهگذر عمر بلایی نکشد
مرا دردی است کز درمان کس تسکین نخواهد شدطبیبم تا نخواهد کشتن از بالین نخواهد شد
گر کشد گاهی عنان از ناز و میل ما کندتوسن نازش ز خوبی باز تندیها کند
به هر ناجنس چون طوطی دل ما کی سخن داردکسی همرنگ ما باید که ما را در سخن آرد
لبت از روزه چرا خشک چو عناب شودلعل سیراب تو حیف است که بی آب شود
با من رقیب دون کسی از همدمی نشدخود را خراب کردم و او آدمی نشد
ای شاه حسن آنکه ترا تخت و تاج دادما را بگوشه نظری احتیاج داد
چون غنچه بیدل تنگیی کسرا لبی خندان نشدیوسف عزیز مصر هم بی خواری زندان نشد
گر درد خسته یی را درمان دهی چه باشد؟کار شکسته یی را سامان دهی چه باشد؟
در کوی بتان جز بفقیری نتوان بودبا نوش لبان از سر سیری نتوان بود