دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
ز تاب آتش غم سینه چاک خواهم شدبیار باده وگرنه هلاک خواهم شد
نسیم باد بهارم بهوش می آردنوای فاخته خونم بجوش می آرد
رقیب از رشک من هر لحظه در خارها داردکه آن یوسف رخ از شوخی بمن آزارها دارد
سایه کی بر خاک من آن سر و چالاک افکندشمع از آن نبود که هرگز سایه بر خاک افکند
من که بیهوشم از او مست شرابم میکنیدمیکنید از لب او یاد و خرابم میکنید
من مجنون نمی یابم کسی محرم به حال خودبیار آینه تا گویم حکایت با مثال خود
گرچه بر ما روزگار تیره مشکل میرودچون ترا دیدم درد عالم از دل میرود
در خواب گنج وصلت جان خراب ببیندمفلس خراب گنج است اما بخواب بیند
تا عشق از آن ما شد بخت از جهان بر افتادتا ملک حسن از او شد مهر از میان بر افتاد
صید دست آموزم و قدرم نمیدانی چه سودمیزنی سنگم چه بگریزم پشیمانی چه سود
غم و فرح بمن می پرست میگذردکه در دو صاف جهان هر چه هست می گذرد
کس از فراغ تو عیش و فراغ را چکندمی طرب چه خورد گشت باغ را چکند
نیشکر قامت من آنکه دل من داردسبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد
گویند که با غیری وین گرچه یقین باشدمیدانم و میگویم شاید نه چنین باشد
مرا صد خار از آن نوگل اگر در دل درون آیداگر خاری رود بیرون ز چشم من برون آید
با همه شاد و ملول از من بیچاره شودبیم آنست کزین غصه دلم پاره شود
هرکه مفلس گشت رسوای خلایق میشودآه از آن رسوایی دیگر که عاشق میشود
اگر از غم تو صد جان به یکی نفس برآیدنفسی نه از دهانت بمراد کس برآید
یک بوسه هرگزم لب سیمین بری ندادهرگز نهال عاشقی ما بری نداد
دوستان چون میرم آن خشت درم بالین کنیدوز لب جانبخش او حرفی مرا تلقین کنید
لعلت به تلخ گویی دل در خروش آردمی تلخ و تند باید تا خون بجوش آرد
دلم بریان و تن سوزان و آهم آتشین باشدتو آتشپارهای دل در تو بستن اینچنین باشد
گرنه ابرو ترش آن غمزه خونریز کندبر لب لعل تو دندان همه کس تیز کند
گهی که بر منت از مرحمت نظر باشدطپیدن دل ریشم زیاده تر باشد