دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
مرا از دوریت تا کی صبوری کار خواهد بوداگر حال این بود کارم بسی دشوار خواهد بود
گر دلت آینه صورت مقصود بودهر چه مقصود تو باشد همه موجود بود
سوار من که سرخصم خاک راهت بادهوای معر که داری خدا پناهت باد
دیده گر جای تو ای چشمه خورشید شودخار در گلشن چشمم گل امید شود
از آن در دیده یعقوبش غم یوسف غبار آردکه عشق آموختن پیرانهسر کوری به یار آرد
به پیری چو نوجوانان تا کِیَم دل مست مِی باشد؟جوانی تا به پیری پیری آخر تا به کی باشد؟
چون مرغ بسملم خبر ار ترک سر نشدتیغ تو ریخت خونم و هیچم خبر شد
شمع من همنفست گر دگری خواهد بودنفس گرم مرا هم اثری خواهد بود
بسکه عاشق چشم تر بر نامه اش ناخوانده سودچشم چون بگشاد تا خواند سیاهی رفته بود
شوخی که می نخورده دل خلق خون کندوای آنزمان که چهره ز خون لاله گون کند
هر کس که بدان سرو قباپوش نشیندسودا زده برخیزد و مدهوش نشیند
ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشدراحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد
چو آتشپاره ام ، از در درآمد خانه گلشن شدچه آتشپاره کز رویش چراغ دیده روشن شد
اگرچه مستی می صد عذاب میآردخوشم که سوی توام بیحجاب میآرد
آن سبز چو رنگش ز می ناب برآیداز سبزه تر لاله سیراب برآید
دفع غم دور از تو میل بادهام چون میشوددر دهان چون زهر تلخ و در جگر خون میشود
میرود از برم دگر، تا ببر که میرود؟تازه تر چه نخل گل در نظر که میرود؟
نسیم گل دگران را دماغ تازه کندمرا چو مرغ چمن درد و داغ تازه کند
گل به یاد عارضت دل را گشادی میدهدنیست چون روی تو اما از تو یادی میدهد
دنیا همه هیچ است و وفا هیچ نداردبر هیچ منه دل که بقا هیچ ندارد
زبسکه روزم از آن مه ملال می خیزدشبم بکشتن خود صد خیال می خیزد
گر آه کشم آن سگ کویم بسر آیدکز آه من سوخته بوی جگر آید
از خاک رهم عشق بر افلاک برآردچون ذره مرا مهر تو از خاک برآرد
آگه از شمع رخش هم عاشقی چون من شودهر کجا در گیرد آتش سوزاو روشن شود