دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
مرا که گبر و مسلمان نظر پرست شناسدخوشم که هر کسی ام انچنانکه مست شناسد
سحر چو آه من می پرست میخیزدبهر که میوزد از خواب مست میخیزد
سرا پای تنم هر دم ز موج دیده تر گرددبغرقاب غمم زین بحر یارب زود برگردد
چو بهر قتل غیر آن مه به تیغ آبگون خیزدز غیرت بر سراپای تنم رگهای خون خیزد
صبا چو جعد سر زلف یار من بگشودگره ز کار من و روزگار من بگشود
رشک رقیب تا کیم ای بیوفا کشدخواهم اجل رقیب ترا یا مرا کشد
هرچند بیخم میکَنی، وصلت گرم خرم کندبازم نهال زندگی پا در زمین محکم کند
دیده هر که از هوس سوی تو سیمتن بودغرقه بخون دل شود گر همه چشم من بود
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل میکنداز جمال گل قیاس حال بلبل میکند
کسی از خار خار جان مجنون کی خبر داردمگر هم ناقه لیلی که خاری در جگر دارد
چه عیب ار خون بگریم چون مرا رندی ز کوی خوددلم خونست ازین درد و نمیآرم به روی خود
ناقه لیلی که سر در کوه و هامون میکنددر بن هر خار جستجوی مجنون میکند
خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بودهرچه او بر سر ما خواست همان خواهد بود
بذات حق که مرا تا وجود خواهد بودسرم بپای بتان در سجود خواهد بود
چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کندنم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند؟
لیلی نبودش این نمک شیرین چنین زیبا نشدخواه از عرب خواه از عجم چون او کسی پیدا نشد
در لعل لبش چاشنی خنده ببینیددر آب حیات آتش سوزنده به بینید
یار از سر کوچه چو مه برآمدهر گوشه هزار وه برآمد
از سایه خود میرمد دل کز رقیب آزرده شدسگ داند از پی سایه را صیدی که پیکان خورده شد
تا تورا آرزوی همنفسی با من شدهر کجا همنفسی بود بمن دشمن شد
فیروزی بخت همه کس لعل تو بخشیدفیروزه ما بود که هرگز ندرخشید
نظاره بین که عاشق بیچاره میکندجان داده همچو صورت و نظاره میکند
هرچند که گفتم غم دل سود نداردمیسوزم و هیچ آتش من دود ندارد
فکر وصلت کسش خیال مبادکس در اندیشه محال مباد