دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
صبر کن ای باغبان کاندوه بلبل بگذردخواری بلبل سرآید خوبی گل بگذرد
ایخوش آنکس که چو گل مستی بیباک کندساغری درکشد و پیرهنی چاک کند
آنکه لعلش دم عیسی به کرامت داردعالمی کشت چه پروای قیامت دارد
مرا تصور وصلت خیال باطل بودبجز تصور باطل دگر چه حاصل بود
مه دو هفته اگر رفت عمر ساقی باداگر ستاره نماند آفتاب باقی باد
نصیب ما ز ازل درد و داغ و هجران شدنصیبه ازل است این ملول نتوان شد
هرگز از کوی تو کس دور بشمشیر نشدهرگز از دیدن دیدار تو کس سیر نشد
عیسی دم من کز نفسش جان بتن آیدگر مرده حدیثش شنود در سخن آید
زنده میسازد لب او خلق و ما را میکشدوای بر جان کسی کورا مسیحا میکشد
آمد آن عیسی نفس کز عشوه و نازم کشدزنده ام سازد به مهر و از جفا بازم کشد
خوش آنکه دل زغم هجر بر کناری بودزیمن وصل تو فرخنده روزگاری بود
ساقی ز زهر چشم بمن قهر میکندتریاک باده در دهنم زهر میکند
جوش سودای غم دل پایم از جا میبردشاقی آن شربت کرم فرما که سودا میبرد
عاشق آشفته دل از طعنه خامی نشوددامن پاک کس آلوده بجامی نشود
هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکندگر لبی از کرم پیر مغان تر نکند
شد سگش یار رقیب و جور با خود میکندبا بدان هر کو نکویی میکند بد میکند
گرچه از عشق بتان صبر و دل و هوشم شدباز عاشق شدم آن جمله فراموشم شد
هر شمع جمالی که بر افروخته باشدپروانه او جان من سوخته باشد
گنجی است عشق کز وی صد جان هلاک گرددصد دل خراب گردد صد سینه چاک گردد
صید یوسف صورتان دل از ره معنی کندگرگ بیمعنی چه سگ باشد که این دعوی کند
مشاطه تو جلوه ناز ای پسر بودطاووس را چه حاجت مشاطه گر بود
با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کردخوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد
بغیر خون جگر دل شراب ناب نخوردبتلخی د من هیچکس شراب نخورد
گرمی کوثر بدان لبهای خندان داده اندجرعه دردی بما هم دردمندان داده اند