دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
بیخود شده بودم چو سخن یار بمن کردکو واقف حالی؟ که بپرسم چه سخن کرد
مپرس یوسف من کز تو گلرخان چونندچو گل بریده کف از رشک و غرقه در خونند
کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چندتا چو گل در ته پا نشکندش خاری چند
مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بمانددل بخون غرقه از آن روی عرقناک بماند
عاشقان ره بسر گنج الهی دارندبجز از بخت دگر هرچه تو خواهی دارند
وه که این شیرینغزالان بازی ما میدهندهر کرا کردند مجنون سر به صحرا میدهند
گرچه بر فرهاد شیرین جور بی اندازه کردیک سخن گفت از لب شیرین که جانش تازه کرد
نتوان بر ساقی سخن از توبه عیان کردپیش محک تجربه قلبی نتوان کرد
چون لاله جهانی بغمت غرقه بخونندیکبار نگه کن که اسیران تو چونند
سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلندآفتابی دگر از روی زمین گشت بلند
خوبان که فرق تاقدم از جان سرشته اندمردم کشند اگرچه بصورت فرشته اند
گر کاکلی بتان بسر خود رها کنندصاحبدلان تفرج صنع خدا کنند
صبوری از غمت ایشوخ بیوفا تاچندغم تو تا کی و صبر و شکیب ما تا چند
خوبان اگرچه در پی دلهای خسته اندبندی به پای مرغ دل کس نبسته اند
روزی که قدسیان گل آدم سرشته اندجان مرا و مهر تو باهم سرشته اند
مرا بکوی تو شوق از در نیاز آوردبیا که شوق تو ما را ز کعبه باز آورد
سرو قدان که دل از عاشق محتاج برندیوسف از چاه برآرند و بمعراج برند
نفی خوبان کردم از خاطر که بار خاطرندتا زخود غایب شدم دیدم که در دل حاضرند
بکوی دوست که از ما پیام خواهد برد؟سلام ما که بدار السلام خواهد برد؟
جایی که فلک پیش بتان پشت دوتا کردمحراب نشین پشت بدیوار چرا کرد
به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماندبباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
در جان و دل بیک نگه آن شوخ راه کردآنشوخ هرچه کرد هم از یک نگاه کرد
رخ تو داغ کهن تازه از ملاحت کردملاحت تو مرا تازه صد جراحت کرد
سبز لیلی وش من آنکه مرا مجنون کردنمک او جگر ریش مرا پر خون کرد