دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کردمن چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد
عاشقان گردم گرم از دل غمناک زنندگلرخان غنچه صفت جامه بتن چاک زنند
پیش اغیار آن پریرخ تا دو سنبل شانه کردهردو عالم را پریشان بر دل دیوانه کرد
ایمرغ آزاد از قفس پر بر دل افکاران مخندشکرانه کز غم فارغی بر ما گرفتاران مخند
یاران همه مست و خبر از خویش ندارندپروای خمار من درویش ندارند
خوبان سمن چهره ستم خوی نباشندشیرین دهنان تلخ و ترش روی نباشند
یک سخن گفت آن لب و جان شهیدان تازه کردمرده صد ساله را گفتار او جان تازه کرد
دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کردصیقلی دید که آیینه جان روشن کرد
هیچم ز گریه قدر برین خاک کو نماندچندان گریستم که مرا آب رو نماند
بر من خسته رقیبان چو گذر می آرندمی طپد دل که از آن مه چه خبر می آرند
داغت خبر ز سوز من دل فکار کردآخر شرار آتش ما در تو کار کرد
کس زنده کی از هجر تو ای عهد گسل ماندور ماندهم از زندگی خویش خجل ماند
گرچه ارباب خرد طایفه یی پرهنرندعاشقان طایفه دیگر و قومی دگرند
گه بصلحند این بتان گه رسم جنگی مینهنددلربایان دام دل هردم برنگی می نهند
ایشه خوبان که ملک حسنت ارزانی بودناز پنهان تو با من خیر پنهانی بود
دل ز فریب گلرخان بی تو شکیب چون کندکیست که خار خار تو از دل ما برون کند
خط سبزی که سر از لعل تو برخواهد کردتاچه با جان من خسته جگر خواهد کرد
رخ او را دهان شکرافشانی چنین بایدچنان خوان ملامت را نمکدانی چنین باید
جان آفرین که جان همه عالم آفریدجان مرا ز محنت و درد و غم آفرید
آن نوجوان ز جور پشیمان نمیشودوین پیر بت پرست مسلمان نمیشود
با قد چون نیشکر آن سبز شیرین بنگریدطوطی آن خط سبز و لعل رنگین بنگرید
لعل او از خون عاشق می بکام خود کشدآه از آنروز که عاشق انتقام خود کشد
چند آن می لب عاشق مخمور ببیندچند آب خضر تشنهلب از دور ببیند
خیال آن لب می جان ناتوان سوزدعجب میی که بلب نارسیده جان سوزد