دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
آن سرو اگر از چشم من در چشم دشمن میشوداز مردم آلودهدل آلودهدامن میشود
گذر ز حسن خوش این بت پرست پیر نداردگذشت از همه عالم و زین گزیر ندارد
دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شودزنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود
گر من از درد تو مردم هرگزت دردی مبادجان من گر خاک شد بر خاطرت گردی مباد
کیست کو خاک ز بیداد تو بر سر نکندمگر آنکسکه سر از جیب عدم برنکند
بتر ز محنت هجر ای پسر چه خواهد بودجدا ز وصل توام زین بتر چه خواهد بود
شب همچو شمع آتش آهم زبانه زدتیر مراد در دل شب بر نشانه زد
تو یار اگر نشوی بخت یار چون گرددبسعی خویش کسی بختیار چون گردد
بیا که نرگس ساقی بشارتی داردسر نیاز صراحی اشارتی دارد
دور از تو دل من به که پیغام فرستدپیغام همان به که دلارام فرستد
حسنت که ذره را مه تابنده میکندبرقی است تا چراغ کرا زنده میکند
کم همنفسی پاکدل و راست زبان بودجز شمع بهر کسکه نشستیم زیان بود
خم مویش که در کین من بیمار می پیچدز تاب آتش آهم بخود چون مار می پیچد
کس به هجر تو یار کس نشودروز محنت دوچار کس نشود
خوش آن که مست شوی تا بهانه برخیزدتو باشی و من و شرم از میانه برخیزد
این جوانمردی که پیر میفروشان میکندخرقه پوشانرا مرید درد نوشان میکند
هرکه را از چشم تر اشکی به دامن میچکدقطره خونی است گویی کز دل من میچکد
تا کام ماه یکشب از دیدنش برآمدبسیار شب چو دزدان از روزنش برآمد
اگر آن پری بعاشق نظر از وصال داردز کرشمه اش که داند که چه در خیال دارد
به تاج عشق سر آدمی عزیز بوداگرنه عشق بود آدمی چه چیز بود
یارم وداع کرد و ز آغوش میرودنام وداع می برم و هوش میرود
کمال صنع الهی در آن جمال بودکه حسن و خال و خطش جمله بر کمال بود
گر میل تو جان سوزس عشاق نمی بودجان همه عالم بتو مشتاق نمی بود
ناخوش آن عمر که دور از رخ آن ماه رودعمر هم خوش نبود گرنه بدلخواه رود