دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
شمشاد تو پروای کس از ناز نداردبا چشم سیه گو که نظر باز ندارد
سرم فدای رهی باد کان سوار آیدسری که خاکره او نشد چه کار آید
عیبم مکن که عقل تو از کف زمام دادبس جان که دل به پختن سودای خام داد
اجل درآمد و بخت از درم نمیآیدز پا فتادم و کس بر سرم نمیآید
سرشک شادی وصل از چه جانگداز آمدخوشم که دیگرم آبی بجوی بازآمد
از بتان دل برکنم گویم مسلمان دگرناگهان روی ترا بینم پشیمان دگر
بچه مهر و چه وفا با تو نشینم دگرتا به امروز چه دیدیم که بینیم دگر
چند بود دمبدم چشم تو خونریز تریا نظر رحمتی یا نگهی تیزتر
ای به زیبایی و دلجویی ز خوبان خوبترصورتت خوبست و حسن معنی از آن خوبتر
ساقیا مستم لب خود از لب من دور دارورنه گر گستاخیی آید ز من معذور دار
شهسوارا، ز من سوخته خرمن مگذرتا سرم خاک نسازی ز سر من مگذر
توبه کردم از می و معشوق سرمستم دگرتوبه یی هرگز نکردم من که نشکستم دگر
پایه معراج جان خواهی ز دنیا درگذرپای در هفتم فلک نه و زمسیحا درگذر
سوز دلم باتو گفت حرف نهانی دگربلبل و گل را بود گوش و زبانی دگر
سنبل بگشا بر گل و سروت به خرام آرمرغ دل ما را ز عدم باز بدام آر
یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیریا زما هم سخنی بشنو و عذری بپذیر
بازآمدی که شمع دل افروزیم دگرکشتی و زنده کردی و می سوزیم دگر
ای بچشم جان من حسن تو شورانگیزترآفتابت در دل پر آتش ما تیزتر
از بهر قتل عاشق دلخسته چشم یارتیغی کشیده از مژه همچون زبان مار
هزار شکر که عالم بکام ماست دگرمی مراد حریفان بجام ماست دگر
بیا ای باد و چون مور ضعیفم سوی جانان برسلیمان گر نمی آری مرا سوی سلیمان بر
مهرم چو میکشد مکش از شیوه های جورآنرا که تاب لطف نباشد چه جای جور
ای ز خورشید رخت هر ساعتم سوزی دگرمهر تو سوزنده تر هر روز از روزی دگر
ای همچو گل شکفته و از گل شکفته ترتا کی نهفته باشی و از من نهفته تر