دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
فصل گل نوروز شد دارد جهان حالی دگرمی خور وفاداری مجو از عمر تا سالی دگر
بسنگی دوستان را یاد میداربگو دشمن چو سگ فریاد میدار
کاکل شکست و شد گره کار بسته ترکار دل شکسته ما شد شکسته تر
پیش خورشید رخش کی ماه گردد جلوه گرچشم کج بین آفتابی را دو می بیند مگر
معلم، آن گل نو را به خار و خس مگذارچو با منش نگذاری به هیچکس مگذار
ای بی تو روزم از شب غم جانگدازترشب از هزار روز قیامت دراز تر
در دل آمد یار و گشت از دیده غمدیده دوربیش از آن نزدیک شد در دل که گشت از دیده دور
یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آروز بیخودی مرگ مرا باز بهوش آر
جان رفت و دل مقید صد غم بود هنوزتن خاک گشت و دیده پر از نم بود هنوز
ای باد مکش برقع جانان مرا بازروشن مکن این آتش پنهان مرا باز
از تیر تو در خاک طپد مرغ هوا بازاز خاک مگر می طلبد تیر ترا باز
مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوزچراغ خلوت دل شمع روی اوست هنوز
هجران گذشت و نوبت دیدن رسید بازنور دو دیده کوری دشمن رسید باز
هرچند که چون شمع مرا سوختهای بازشادم که چراغ دلم افروختهای باز
المنه لله که دگر مرغ خوش آوازقانون غزل کرد بمضراب زبان ساز
ای برق محبت که ره من زدهای بازآتش به من سوخته خرمن زدهای باز
گرچه زارم سوختی من عاشق زارم هنوزروشن است از دود آهم کاتشی دارم هنوز
جان رفت و دل ز عشق پریشان بود هنوزمست تو کی ز رفته پشیمان بود هنوز
عیسی دم من وقت سماع طرب انگیزدستی بسوی مرده برافشاند که برخیز
گل من مگو که لب را بکسی گشاد هرگزکه به گلشن وصالش نوزید باد هرگز
شکر خدا که چشم تو بر ما فتاد بازدست دعای ما در دولت گشاد باز
در عین عتاب از بر ما میگذری بازطوری عجب امروز بما مینگری باز
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوزآب ز سر برگذشت در جگر آتش هنوز
ساغر زده و شمع قد افراختهای بازدر خرمن گل آتشی انداختهای باز