دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
چون شمع اگرچه آنمه مهرش گداخت ما رابرق چراغ حسنش جان تازه ساخت ما را
پیش از آن کین گرد هستی سر زند از خاک مابا رخ خوبت نظر میباخت چشم پاک ما
در گریبان ریز ساغر زاهد سالوس راتا بسوزد ز آتش می خرقه ناموس را
زشت است کان نکورو از حد برد جفا راگر بد نیاید او را طاقت نماند ما را
چون تو گویی سخن، این دلشده را گوش کجادل کجا عقل کجا فهم کجا هوش کجا
نقشبندی که کسان عاشق و مستند او راگو چنین ساز بتی تا بپرستند او را
نیست آن در که ز گوش آمده تا دوش ترامی چکد آب لطافت زبنا گوش ترا
باز چون شمع سحر رشته جان سوخت مرامرده بودم دگر آن شمع بر افروخت مرا
ز فتراکِ سوارِ من ، چه معراجی است آهو راسرِ آن آهویی گردم ، که قربان میشود او را
چون به زنجیر محبت بسته یی پای مراعفو باید کردنت دیوانگی های مرا
چه عقل و دانش و هوشیست بر کمال مراکه ی برد دگر آن خط برون ز حال مرا
بود که گریه بشوید خط گناه مراسفید روی کند نامه سیاه مرا
گر شبی بردارد آن شمع از مه عارض نقاببا وجود او عدم باشد وجود آفتاب
یامن ناصبور را سوی خود از وفا طلبیاتو که پاکدامنی صبر من از خدا طلب
پایبوس آن بت سنگیندل یاقوتلبآرزو دارم شبی تا روز و روزی تا به شب
کرد بیدارم ز خواب بیخودی آن آفتاباین چنین بیداریی هرگز نبیند کس بخواب
از جوش گریه دارم پیشت خروش امشببنشین تو لیک سویم بنشان ز جوش امشب
سخن چه حاجت اگر دل مقابل افتادستزبان چه کار کند کار بادل افتادست
گر ساقی بدمست به خشم از بر ما رفتبدمستی و دیوانگی از ما به کجا رفت
باز از بویت دل پژمرده در نشوو نماستمعجز عیسا که می گویند بوی آشناست
گر کعبه نشین بامن مستش سر ناز استالمنه لله که در میکده بازست
بس که دل پر آتشم بهر تو آه کرده استگلخنی است کز غمت جامه سیاه کرد است
گشاد صد دل از آن غنچه شکر خند استبه یک کرشمه او کار خلق در بند است
من و مجنون دو اسیریم که غم شادی ماستهر که این شیوه ندانست نه از وادی ماست