دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
چهره از تیغ تو پر خون دردم کشتن خوش استسرخ رو همچون خزان رفتن ازین گلشن خوش است
هرگز هوس سایه ام از فر هما نیستعاشق که بود سایه نشین مرد بلا نیست
اگر چه ساقی جان می نهاد در دستتحقیقتی دگرست این که می کند مستت
به قتلم اینهمه خشم و عتاب حاجت نیستچو می کشد غم عشقم شتاب حاجت نیست
مست می و ساقیم تا نفسی باقی استبا می و ساقی مرا کار بسی باقی است
عقده زلف تو سر رشته تقدیر من استچکنم عقده گشایی نه بتدبیر من است
ای که چون چشم خوشت نرگس مخموری نیستدر گلستان جهان به ز تو منظوری نیست
بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوستما را چه اختیار بود از اوست
در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیستگر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست
به عهد یوسف من کز فرشته افزون استکسی حکایت لیلی کند که مجنون است
نور دو چشم کز برم بریده رفته استهیچ نمی رود زدل گرچه زدیده رفته است
چو سوختم از عشق و شستم از جان دستهنوز گریه نمی داردم ز دامان دست
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوستکم شادیست این که دل من غمین ازوست
گویم سیاه بختی ام از دود آه کیستچون خود ستاره سوخته باشم گناه کیست؟
گرچه حسن همه کس آفت اهل نظرستحسن خورشید مرا جذبه مهری دگرست
نیازمند ترا رسم خود پسندی نیستطریق اهل دلان غیر دردمندی نیست
باز از سر زلف دل آشفته خبر یافتهر رشته مقصود که گم کرد، دگر یافت
بسکه به دل می زنم سنگ که دلدار رفتکار دل از دست شد دست هم از کار رفت
تاخریدار تو شد گل آبرو صدجا فروختهرکه یوسف میخرد نتاوند استغنا فروخت
عاشق مجنونم و صحرای غم جای من استگر بمیرم دورازو کس را چه پروای من است
گمره عشقم و نبود به من مست گرفتکه چنین می بردم او که مرا دست گرفت
وقت طرب ایام گل و موسم کشت استمیخانه ما در همه ایام بهشت است
جز از وصال تو با کس سر وصولم نیستبه جز قبول تو هیچ از جهان قبولم نیست
من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوستهرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست