دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
لوح خاک ما به خون نقش از دل صد چاک ماستعاشقان را تخته تعلیم لوح خاک ماست
شمعی که گرم خشم تر از برق لامع استگر عالمی به جور بسوزد چه مانع است
در بت پرستی قبله ام چون آن بت روحانی استدر سجده شکر حقم کاین دولتم ارزانی است
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیستخورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام استکار دل صد خسته به یک غمزه تمام است
تا نقش نعل اسبت محراب اهل دین استعشاق را سجودی در هر گل زمین است
دل اهل نظر از نرگس شهلا با تستنظری جانب ما کن که نظرها باتست
تا ابد عاشق حسن توام از روز الستاز ازل تا به ابد عشق من و حسن تو هست
حسنت نمک آمیز و لبت نیز چنین استکان نمکی هر چه تو داری نمکین است
ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیستحیف است که یاری چو ترا هیچ وفا نیست
زان در پی یارم که عنانم به کف اوستبر من چه گناه است کشش از طرف اوست
امروز در لطف به روی همه بازستکان نرگس سرمست به سوی همه بازست
جانبخشیای که با لب لعل تو ای پری استچون چشمه حیات ز پاکیزه گوهری است
به عقل در ره عشق تو خانه نتوان ساختکه هرچه عقل بنا کرد عشق ویران ساخت
زهی ملاحت و خوبی که با تو محبوب استکه خشم و ناز و وفا هرچه می کنی خوب است
ای نخل آرزو لب لعلت طبیب کیستپرورده یی عجب رطبی تا نصیب کیست
گر بدامن گردی از آن رهگذر می بایدتدامنی از دامن گل پاک تر می بایدت
آن شاخ گل که رونق سرو و سمن ازوستصد دل چو لاله غرقه به خون در کفن ازوست
از نرگس توام نظری ای پسر بس استچشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است
هر که در عشق بتان بی درد زیستدر ره دنیا و دین نامرد زیست
زبخت بد جگرم از جفای اوریش استبلای بخت بدم از جفای او بیش است
شاهباز عشق سیری کرد بر بالا و پستهر دو عالم گشت و آخر بر سر مجنون نشست
آنچه غم تو کرد اگر بازرسم به دیدنتفرق من است و پای تو دست من است و دامنت
هر کو ندید خواب و نداند که خورد چیستداند چو من که عشق چه چیزست و درد چیست