دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
عیبم مکن اگر (که) من هستم (خراب) عشقکایزد سرشت (آبم و) خاکم بآب عشق
من چون خم صافی دلم گر غرقه ام در خون چه باکچون درون پاکست از آلایش بیرون چه باک
میزدی تیری به غیر و بر جگر خوردم ز رشکمیل قتل دیگری کردی و من مردم ز رشک
گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگچون دل طپد از شوق تو بر سینه زنم سنگ
با سینه نالان ز نی و چنگ چه حاصلبا خون جگر ساغر گلرنگ چه حاصل
پرتوی گر افکنی در چشم از شمع جمالچشم من بتاخنهای گردد چو فانوس خیال
صد بار اگر از جور توام خون رود از دلاز در چو درآیی همه بیرون رود از دل
هر چند من سگ توام ای مشگبو غزالبا من سگ تو انس نگیرد بهیچ حال
چون لاله از داغ درون دارم دهان بر دود دلمگذار کز جورت زبان بگشایم ای مقصود دل
عاشق که برفروخت چراغت ز داغ دلکی بی فروغ روی تو بیند فراغ دل
بزخم تیر تو جان رفت و خاک تن شد گلهنوز لذت تیرت نمیرود از دل
ز خشم و ناز تو صد شوق شد فزون در دلتغافل تو همه التفات و ما غافل
ما تا حدیث سبز خطان گوش کرده ایمهر نکته یی که هست فراموش کرده ایم
عاشق منم که با چو تو خونخوارهای خوشمقطع امید کرده به نظارهای خوشم
چندان ز خلق درد ترا گوش میکنیمکاحوال درد خویش فراموش میکنیم
ما شیشه ناموس به میخانه شکستیمپیمان دو عالم به دو پیمانه شکستیم
درعشق گنهکارم اگر خاک نگردمتا خاک نگردم ز گنه پاک نگردم
چون مرغ نیم بسمل چندانکه میتپیدمتسلیم تا نگشتم آسودگی ندیدم
سجده بردم بدرش دوش چو تنها گشتمآمد آنشمع برون ناگه و رسوا گشتم
گر صدهزار کاسه خون نوش میکنمبر یاد دوست جمله فراموش میکنم
ما فیض دل و فیض الهی همه داریمجز بخت دگر هرچه تو خواهی همه داریم
ما تحمل بر جفاهای تو ای گل میکنیمگر به خواری هم آن هم تحمل میکنیم
ز سنگ دل شکنان دل حزین چرا داریمکه سنگ می شکند شیشه یی که ما داریم
با هرگل نورسته که برخاست نشستیمجز داغ جگر طرفی از این باغ نبستیم