دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
غرق خونم که ازین بحر کناری گیرمسر بصحرا نهم و دامن خاری گیرم
ما از ازل به عشق تو دیوانه زادهایمپیش از وجود داغ تو بر دل نهادهایم
عالمی گر خون خورند از عشق ما هم میخوریمبخش خود ما نیز خون دل ز عالم میخوریم
من از محرومی خود یا زرشک محرمان سوزمز غمهای تو میرم یا ز طعن بی غمان سوزم
اگر تو جان طلبی جان در آستین دارموگر سرم سر تسلیم بر زمین دارم
داند دل تو راز من وزان تو من همچون آینه صاف است چه حاجت بسخن هم
رفتیم برون زین چمن و هیچ نگفتیمناچیده گلی صد سخن سخت شنفتیم
ساقی کریم و یار خطاپوش و شاه هممی خور که کردگار ببخشد گناه هم
دیوانه عشق توام مجنون مادرزاد همدر عشق و مستی کی بود مجنون چو من فرهاد هم
در صحبت کس جام فراغی نکشیدیمچون لاله کجا بود که داغی نکشیدیم
از داغ می اگرچه در آتش چو لاله امباری چو لاله سوخته یک پیاله ام
خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنمبخاک افتم و صد سجده نیاز کنم
برتافت رخ چو آینه آنماه چون کنمنبود مجال دم زدنم آه چون کنم
نوروزی ازین ما بفراغی ننشستیمبا لاله رخی گوشه باغی ننشستیم
من خسته ای فلک کی دمی از تو شاد گشتمچه مراد جستم از تو که نامراد گشتم
آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنمجان دهم یا بامید تو بمانم چکنم
چون سایه گذر زان مه رخساره نداریمو ز سوختگی طاقت نظاره نداریم
از بسکه شدم جامه دران نعره زنان همدست و دلم از کار شد و تاب و توان هم
ماییم که در دیر خرابات مقیمیمدیرینه دیریم و ز رندان قدیمیم
من سوخته خال و خط سیمبرانمپروانه شمع رخ زیبا پسرانم
نه چنان بگرد کویت من ناصبور گردمکه گر آستین فشانی چو غبار دور گردم
تاچند وصل روی تو ایمه طلب کنیمروزی بدود دل ز فراق تو شب کنیم
چه شود گرت زمانی من دلفکار بینمدل بیقرار یکدم زتو برقرار بینم
شبها چو سگان در طلبت در بدر افتمچون روز شود سرنتهم بیخبر افتم