دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
چون لاله جگر چاک شدم غرقه بخون هماز داغ درون سوختم از زخم برون هم
آنم که دل بعالم پرغم نمیدهمیکدم فراغ دل به دو عالم نمیدهم
تو شوخ نوجوانی من پیر ناتوانمبا من تو سر گرانی من بر دلت گرانم
گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارم؟مستغنیام از هردو جهان من که تو دارم
تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هممرا ز مهر تو دین شد ز دست و دنیا هم
ز بسکه رخنه ز تیر تو در درون دارمدلی چو خانه زنبور پر ز خون دارم
کنون که جامه چو من میدری که سر مستمخوش است سینه صفایی اگر دهد دستم
نیستم طاقت که آه داد خواهی بشنومکآتشم در جان فتد هرگه که آهی بشنوم
دی در رهش چو دیدم بس شرمناک گشتماو سرخ شد ز غیرت من خود هلاک گشتم
می ده که بی غبار غمی از جهان رومآلوده دل مباد کزین خاکدان روم
یاد من کردی من از بخت این زیادت یافتمتا چه نیکی کرده بودم کاین سعادت یافتم
تا کی از گریه گره بر لب فریاد زنمسوختم چند گره بیهده بر باد زنم
چندان بر آستان خرابات سر نهمکآخر قدم بمنزل مقصود بر نهم
هر چند که خود دل ببلای تو سپردمرحمی بکن ای ظالم بد مهر که مردم
خوش آنکه تو بازآیی و من پای تو بوسمدر سجده فتم خاک قدمهای تو بوسم
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنمچون سگان ریش کهن را بزبان تازه کنم
من که از دور ترا بینم و مدهوش شومکی بود طاقت آنم که هم آغوش شوم
تا کی بغیر گویی من چشم و گوش باشممن هم زبان برآرم تا کی خموش باشم
دل کباب از لعل او چون از دلش بیرون کنمهمچو آتشپاره یی چسبیده بر دل چون کنم
من لاف تقوی تا بکی در خرمن طاعت زنمکو برق آتش سوز من کاتش زند در خرمنم
دور از درت به تیغ نه از بهر جان شدماندیشه از ملال تو کردم از آن شدم
تو در آتش ز تب چو نشمع و من دور از درت گردممرا پروانه خود کن که بر گرد دسرت گردم
عمریست که من خاک ره درد کشانمچون سایه قدم بر قدم پیر مغانم
عمریکه بیرخت من درمانده بوده امدر حیرتم که بیتو چرا زنده بوده ام