دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
خوش آنکه پیش تو دور از دیار خود گریمبهانه غربت و بر حال زار خود گریم
دل با تو بگفتار و زبان با دگرانمدر دیده تو منظور و بمردم نگرانم
بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنمهزار ساله جفای فلک حلال کنم
ناچار اگر دمی ز سر کوی او رومجویم بهانه یی که دگر سوی اوروم
در سجود آستانت از سفر باز آمدیمگر بپا رفتیم از کویت بسر باز آمدیم
سنگ جفا بقصد دل زار خستهاممفکن که من ز طالع خود دلشکستهام
با کس سخن مگو که من از غیرت آتشمآهی مباد کز جگر گرم برکشم
هر چند از وصالت ای آفتاب دورمیکذره نیست هرگز در دوستی قصورم
ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت همچاک شد از تو جیب جان سینه لخت لخت هم
ظَن مبر کز دودِ دل پیشت شکایت میکنمبا تو از بیداد بخت خو حکایت میکنم
نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنمدلم ز دست بخواهد شدن چه چاره کنم
منم آنکه مست و بیخود ز غم تو لاله رویمهمه عشق و درد و داغم همه شوق و آرزویم
پیش تو غم دل که نهان بود نگفتیمگفتیم صد افسانه و مقصود نگفتیم
تو عیش کن بفراغت که من سپند توامبسوز آتش دل دفع هر گزند توام
سایه صفت ز ماه خود میل وصال میکنمسایه کجا و مه کجا فکر محال میکنم
سوختم چندانکه سر زد شعله از پیراهنمآتش من بین مدار ایدوست دست از دامنم
سگ توام من و عمری بغم اسیر شدممرانم از در خود این زمان که پیر شدم
ز در مران اگر آلوده و هوسناکیمسگ تو ایم گر آلوده و اگر پاکیم
حسرت فرو خورم چه به رویت نظر کنموانگه بگریه افتم و از دل به در کنم
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستمکه به دیوانگی عاقبتش نشکستم
پیرم چو چنگ با قد پرخم شکسته اماز ناله ظاهر است که محکم شکسته ام
ایگل که بوصل تو رسیدن نتوانمزان خار شدم کز تو بریدن نتوانم
عمریست کز عشق بتان این شور و مستی میکنمپیرانهسر با کودکان صورتپرستی میکنم
چو ماه نوجمال عالم افروزش که می بینمز روز دیگر افزون است هر روزش که میبینم