دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
سوختم از نوش وصلت کارزو میداشتمزهر من بود آنچه من تریاک می پنداشتم
از برون چون مگس آلوده بشهد هوسیموز درون با ملک سدره نشین همنفسیم
سرو من، چون سخن از لعل چو قندت گویمبوسه یی خواهم و ترسم که بلندت گویم
بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردمدگر ربودیم از دست تا نظر کردم
کاش آنزمان که سوخته میشد ستاره اممیسوخت اول این جگر پاره پاره ام
پیش تو ایطبیب جان بسکه ز خویش میرومحال نگفته از درت بادل ریش میروم
غیرت عشق کی هلد، کز ستم تو دم زنمورنه بیکدم از غمت هر دو جهان بهم زنم
چند از هوس آن لب چون قند بسوزمگر سوختنی هم شده ام چند بسوزم
سخن نگفته بهم جنگ و ماجرا داریمعجب حکایت و حرفیست اینکه ما داریم
تا کی خمار محنت آن سیمبر کشماو می خورد بمردم و من دردسر کشم
منعت از همنفسان چند بصد پند کنممن که خود دلشده ام منع کسان چند کنم
با چون تو شوخی سرو قد عاشق کش و طناز همگل را نزیبد ناز کی سرو سهی را ناز هم
ز بسکه خار ملامت کشیده دامانممیان خار ملامت چو چشم حیرانم
هست کحل بصر از خاک ره او هوسملیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم
جان نذر کرده ام که بپایت فدا کنمپیش آی تا بنذر خود آخر وفا کنم
دل از آرزو چه خون شد بدعا چه کام خواهمهمه آرزو و کامم ز خدا کدام خواهم
چو بینم هر دمت با غیر از غیرت خراب افتمتو دست دیگری گیری و من در اضطراب افتم
دش از داغت زمانی در غم دل بوده امسوختم زین غم که یکدم از تو غافل بوده ام
طوفان کنم از اشک و رخ خاک بشویمگرد غم و محنت ز جهان پاک بشویم
شب وعده داد مست و بره دیده دوختمدل ساختم کباب و نیامد بسوختم
شدم بازیچهٔ طفلان که در هرجا که بنشینمصد آهوچشم چون مجنون به گرد خویش میبینم
روز آخر کز جهان با دیده گریان رومگر نباشد در دلم مهر تو بی ایمان روم
من که چون لاله ز داغ تو بر افروخته امرخ بر افروخته ام از می و دلسوخته ام
ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزممگر آن کز سر جان چون خط سبز تو برخیزم