دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
اسیر در دم و یک همنفس نمی بینمبدردمندی خود هیچکس نمی بینم
آن عید مشتاقان که من قربان او صد جان کنمیکبار اگر نامش برم صد بار جان قربان کنم
از جور چه دل ملول دارمگر هم بکشی قبول دارم
مردیم ز غم تا بتو محبوب رسیدیماز خود بگذشتیم و بمطلوب رسیدیم
گرچه در رسم ادب از دگران کم نشدیمتا ندیدیم سگ کوی تو آدم نشدیم
از بسکه می وصلت بیرون رود از دستمروزیکه ترا بینم تا روز دگر مستم
دل چو کوه از حسرت لعل تو خونشد چون کنمسالها باید که این حسرت ز دل بیرون کنم
من کز غمت ز دیده می لاله گون خورمگر بیتو لب بلب جام خون خورم
دیوانه عشقم دهن از خنده نبندمگریند بمن مردم و من برهمه خندم
توبه کردم عمری اکنون باده صافی میکنمعمر ضایع کرده خود را تلافی میکنم
شبهای هجر اگر چه دل ریش سوزدمروز وصال باز جگر بیش سوزدم
ما از صفای سینه چو آیینه همیمحاجت بقصه نیست که در سینه همیم
چون چشم حسرت از تو بسرو سهی کنیمآهی کشیم و دل ز کدورت تهی کنیم
گمره شدیم بسکه بره مست رفته ایمیارب تو دست گیر که از دست رفته ایم
کشت چون صیدم سگ یار و کشد در خاک هموه که کرد از تیغ او محرومم از فتراک هم
تا بکی توبه کنیم از می و دردم شکنیمتوبه کردیم که از توبه دگر دم نزنیم
روزه بگذشت و هوای می بیغش دارماز مه عید و شفق نعل در آتش دارم
من از گلهای خون دل از آن رخساره تر دارمکه از دست رقیب خار خاری در جگر دارم
نگویی در پیت چونعاشقان هرجا نمیگردمتو چندان عاشقان داری که من پیدا نمیگردم
تو در چمن چو نباشی گل و سمن چکنمکجا برم گل و نظاره چمن چکنم
حدیث سوز دل چون شمع از آن معنی گران دارمکه نَبْوَد زَهرهٔ گفتن گر از لب بر زبان دارم
همین خرسندی ام بس گرچه دور از محفلش گردمکه نام عاشقی چون بشنود من در دلش گردم
چو شمع بیتو همه آه سوزناک شدمگداختم ز غمت سوختم هلاک شدم
ما وصل تو با بوالهوسان دوست نداریمنوش تو بجوش مگسان دوست نداریم