دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
با آنکه ز شوق نظری خواب ندارمچون گوشه چشمی فکنی تاب ندارم
عاشق مستم و محنت زده از بار دلمدوستان عفو کنیدم که گرفتار دلم
گرچه بی بختم و دور از رخ گلفام توامشکر این بخت چگویم که در ایام توام
از جهان فردم همین در بند رخسار توامبنده حسنم درین عالم گرفتار توام
من آن مستم که از اطوار خود یکمو نمیگردمبهر پهلو که میگردم از آن پهلو نمیگردم
تا نیست می از خود خبرم نیست که هستممن هوش ندارم مگر آن لحظه که مستم
ما جان ز شوق وصل تو صد باره دادهایمقربانی توایم و بدین کار زادهایم
مست آنم که ز دستت قدحی نوش کنمهرچه غیر تو بود جمله فراموش کنم
ما سایه صفت سوخته وصل تو ماهیمدور از تو ز بیطالعی بخت سیاهیم
شور ستمت چند کند دور ز خویشمشوری مکن ای کان نمک بادل ریشم
دمی که همنفسان گرم گفتگو بینممن از کناره به دزدیده روی او بینم
تشنه درد توام وز پی درمان نرومگر بمیرم بسر چشمه حیوان نروم
ز اشک همچو شفق بیتو غرق خون شده امشکسته تر ز هلالم ببین که چون شده ام
غم چون تو آفتابی ز جهان پسند دارممن اگر چو ذره پستم نظری بلند دارم
چو چاره از غم خونخواره نمییابمجز آنکه جان بدهم چاره یی نمی یابم
من از اول ترا خورشید عالم سوز میدیدمهمه امروز می بینند و من آنروز میدیدم
می بده کز غم دنیا دمی آسوده شویمکار دنیاست مبادا که دل آلوده شویم
تا یافته ام وصل تو در کینه خویشممشتاق همان حسرت دیرینه خویشم
مه من که هرگز گزندت نه بینمفراق توام سوخت چندت نه بینم
ز خونم سیر کی گردد که با لعلش نظر دارمز چشمم میکشد تا قطرهای خون در جگر دارم
هرچند که از یار جز آزار ندیدمهرچند که دیدم به از یار ندیدیم
من از صفای درون گر ز خود برون آیمچو آب دیده توان کز درت درون آیم
در چاره مرهم بدل پاره بماندماز چاره گری بود که بیچاره بماندم
من سوخته داغ درون پرور عشقمگر کعبه شوم حلقه بگوش در عشقم