دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
ساقی بیا که دست ارادت بهم دهیمباشد که دست محنت ایام خم دهیم
از بسکه پیش روی بتان سجدها کنمشرم آیدم که روی دعا با خدا کنم
همدمان رفتند و من از همرهان وامانده اممیرم از این غم که بی یاران چرا من زنده ام
در کمال است جمال تو که ما می طلبیماین زمان فرصت وصلت ز خدا می طلبیم
مگو که سر بگریبان نشسته غمناکمکه مست بوی محبت ز سینه چاکم
گیریم که خود خار بلا اینهمه کشتیمسر رشته تقدیر بتدبیر نوشتیم
خوش آنکه همنفس یار خویشتن بودمرفیق و همدم و همراز و همسخن بودم
نه کس ز بهر تو یارم نه یار کس من همنه دوست غیر تو دارم کسی نه دشمن هم
مشنو که از تو سلسله مو در شکایتیمدیوانه ایم و با دل خود در حکایتیم
زان مرهم دل غیر دل ریش ندیدیمهرچند که دیدیم ازین پیش ندیدیم
ما حرف ملامت همه از سینه بشستیمبا دشمن و با دوست دل از کینه بشستیم
ز رقیب او چه سازم که کند نظر بکین همچه رخی گشاده دارد که کند گره جبین هم
پیشت چو آب دیده خود خوار مانده ایمخواری ز پیش ماست که بسیار مانده ایم
ذره خاکم و در کوی تو گر گم باشمبه که یکذره غبار دل مردم باشم
چند این دل سودازده را پند بگویمدیوانه شدم بیهده تا چند بگویم
بپای سرو تو افتاده ایم و مدهوشیمبیاد قد تو با سایه ات هم آغوشیم
ترک خوبان گرچه از دست ملامت میکنیمچون بهشتی صورتی دیدم قیامت میکنم
خواهم غبار گردم از کوی او بر آیم... از کوی او بر آیم
اگر تو دور کنی از درم صبور شومولی خدا نگذارد که از تو دور شوم
شرگشته ام و چاره تقدیر ندارمدر مانده تقدیرم و تدبیر ندارم
دیده دریا چو شد از گریه چه تدبیر کنمدل بطوفان نهم و چشم به تقدیر کنم
خوش آنکه نهی پای بسر منزل خاکمآبی زنم دیده دهی بر دل خاکم
چو یار رخت سفر بست من چه کار کنم؟وداع عمر کنم یا وداع یار کنم؟
آنکه شب روز طرب کرد ز روی چو مهمگر بتابد رخ خود وای بروز سیهم