دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
آن نخل قد و لعل لب چون رطبش بینوان چاشنی خنده شیرین لبش بین
شبی با نامرادان باش و ترک خود مرادی کندرآ چون آفتاب از در شب و تا روز شادی کن
گر شوم خاک ره و سبزه دمد از گل منحسرت سبزه خطت نرود از دل من
گر با تو نیم دولتم ای شوخ بس است اینکز دور مرا بینی و گویی چه کس است این
زخم پنهان بردل عاشق تو میدانی زدنهر کمان ابرو نداند تیر پنهانی زدن
وَه که باز از کف عنانِ دل برون خواهد شدندل که بود آسوده دیگر غرق خون خواهد شدن
هرکه زنجیرش نهد مشکینکمندی اینچنینگر بود دیوانه نگریزد ز بندی اینچنین
گرچه هجر امشب ره اهل نظر خواهد زدنناگه از جایی که مقصودست سر خواهد زدن
چنان گردد خیالش چشم اشکبار منکه میپندارم اینک خواهد آمد در کنار من
ای چرخ پی مجلس او ز آب و گل منجامی کن و بنویس بر آن حال دل من
نشاید با لبت غیری چو طوطی همنفس دیدنکه از خال تو هم نتوان برین شکر مگس دیدن
نظاره تو به هر دیده کی توان کردننظر به روی تو باید به چشم جان کردن
ای سبز پر کرشمه مشکین قبای منسر تا قدم بلای سیاهی برای من
اکنون که تنها دیدمت لطف ارنه آزاری بکنسنگی بزن تلخی بگو تیغی بکش کاری بکن
گر بوسه دهی زان لب خندان که دهم جانبوسم دهن تنگ تو چندان که دهم جان
دارد رقیب بهر تو چشم حسد به منکاری مکن که کار کند چشم بد به من
ای تو بروی همچو مه چشم و چراغ عاشقانراحت جان بیدلان مرهم داغ عاشقان
خوشا سنگ جفایت خوردن و هم در نفس مردنولی من بخت اینم نیست خواهم زین هوس مردن
تو که پیش بیغمانی چو گل از نشاط خندانرخ خود چو غنچه درهم چه کشی ز دردمندان
میمیرم و خار غمت از جان نمیآید برونخاری که ره در جان کند آسان نمیآید برون
موسم خزان ایگل در چمن گذاری کنآفت جوانی بین چشم اعتباری کن
در دلم از تو گره به که گشاد از دگراننامرادی ز تو خوشتر که مراد از دگران
آشفته ام از هجر و تو آشفته تر از منمن بیخبر از خویش و تو هم بیخبر از من
ای سنبل زلف سیهت چین همه بر چیناز داغ تو شد نافه جگر سوخته در چین