دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
بآرزوی تو خوشحال میتوان بودنبیک نگاه تو صد سال میتوان بودن
او در دل و چون باد صبا در بدرم منپرسم خبر از غیر و ز خود بیخبرم من
دل شکستند بسنگین دلیم سیمتنانآه از این سنگدلان وای ازین دلشکنان
ساقی قدح پر از می چون سلسبیل کنکار جهان حواله بنعم الوکیل کن
سگ این درم بسنگی دل من صبور میکنوگر از درم برانی نگهی ز دور میکن
دل که جای تست چون سازیم جای دیگرانچون ترا بیرون کنیم از دل برای دیگران
ایشوخ پر کرشمه کم التفات منتلخست بی لب شکرینت حیات من
کام دلم از وصل بیک سجده روا کناینکار نه از بهر من از بهر خدا کن
از در کعبه چه حاصل به در یار نشینروی بر دوست کن و پشت به دیوار نشین
لبز غم تو خشک شد دیده تر هم آنچنانسوخت جگر بداغ دل خون جگر هم آنچنان
شاه حسنی یکنظر سوی گدای خود ببینای سر من خاک پایت زیر پای خود ببین
خواهی که عاشقانه سماعت کند خوشانجانرا بر آستین نه و بر دوست برفشان
سخن بگو و دل از من بیک سخن بستانبیک کرشمه شیرین مرا ز من بستان
گر با من مستی حذر از بیهده گو کندر سینه من آی و در فتنه فرو کن
بر توسن ناز آنپسر میتاخت چون برق یمانتا دیدمش رفت از نظر دیدن همان رفتن همان
وقت مرگ از سخنی درد مرا تسکین کنتلخی زهر اجل در دل من شیرین کن
در غنچه چو گل تا بکیی گوش بمن کناز پرده برون آی و تماشای چمن کن
مزاج زهر اگر کوشش کنی شیرین توان کردندرون مدعی مشکل که پاک از کین توان کردن
آن جوان عاجز کش و من ناتوانی اینچنینچون کشم پیرانه سر جور جوانی اینچنین
باده مینوش و بدین مشغله میگذرانکار عالم گذرانست تو هم میگذران
من زار و دل غمزده هم زار تر از مندر عشق تو کس نیست گرفتارتر از من
ایدل به غم بساز و وصالش طلب مکنترک مراد خود کن و ترک ادب مکن
سوختم چون لاله چشمی بر دل چاکم فکنیا برآر از خاک یا یکباره در خاکم فکن
درد از طبیب گرچه نهفتن نمی تواندرد دلی مراست که گفتن نمی توان