دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
گر بود یوسفش گرانجانیبگرانجانی خود ارزانی
از خون دیدها شد کوی تو لالهزاریبس دیده خاک ره شد کو چشم اعتباری
ای آب حیوان کاتشم از لعل نوشین میزنیگر یک نفس پیشت زنم بر چهره صد چین میزنی
باز دل میبردم عشوه سرو نازیناخنی باز بدل میزندم شهبازی
ایسرو اگر این سوخته را دست بدادیجانرا چو گلی در کف دست تو نهادی
دلا، با شمع خویشت در نگیرد گریه و زاریاگر آتش بجای اشک گرم از دیده میباری
مستی و غم از طعن بداندیش نداریآه از تو که یکذره غم خویش نداری
نظری فکن که دارم تن زار و روی زردیلب خشک و دیده تر دل گرم و آه سردی
صوفی تو نیی صافی از عشق چه میلافیکاین عشق نمی بندد بی آینه صافی
ایگل که غم عاشق مدهوش نداریتا چند بنالیم و بما گوش نداری
رفتی و چراغ ستم افروخته کردیدیدی که چه با روز من سوخته کردی
گر درد من سر از دل فرهاد بر زدیبر سنگ تیشه کی زدی از غم بسر زدی
دولت اگر مدد کند گلبن باغ من شویپای بچشم من نهی چشم و چراغ من شوی
از جهان این بس که نانی خشک و آبی خوش کنیوانگهی در گوشه یی افتی و خوابی خوش کنی
دشنام تلخ کز لب چون شکرم دهیگویی که شربتی ز می کوثرم دهی
تو گر بخاک شهیدان گذار باز آریهزار گمشده را زان دیار باز آری
ایکه در آیینه بینی روی و ناز افزون کنیآه اگر خود را بچشم من ببینی چون کنی
سوختم چند چو برق آیی و چون باد رویمن بصد فتنه گرفتار و تو آزادی روی
سوخت دل از ناله ام چند خروشد کسیمرگ بجان میخرم کاش فروشد کسی
پیش سگت چو اشک من لافد ز مردم زادگیکاینجا بود شرط ادب مسکینی و افتادگی
سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسیبی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی
گشاد خنده زنان چشم برمن آفت جانیچه خنده یی چه نگاهی چه نرگسی چه دهانی
چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانیبه لب چندک رسانی جان و دیگر بازگردانی
همه جانی از لطافت همه عمر و زندگانیبه که نسبتت کنم من، که به هیچکس نمانی