دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
خواهم شبی بیایی و مهمان من شویتا حال من ببینی و حیران من شوی
مارا کشی و زنده جاوید میکنیعیسی نکرد آنچه تو خورشید میکنی
من لایق آن نیستم تا یار همرازم کنیای من سگت خواهم دمی پیش خود آوازم کنی
میان خلق میخواهم که توسن بر سرم تازیتن فرسودهام در چشم مردم توتیا سازی
ای عاشق بی دیده که در عیب منستیگر ساقی ما را تو ببینی بپرستی
اگرچه چشم منی همنشین اغیاریچو نور دیده گلی در میان صد خاری
ایکه بر عاشق نگاه از لطف و احسان میکنیگوییا بر عاشق خود مردن آسان میکنی
غیرتم در دیده ها چون باد اگر ره داشتیذره یی خاکرهش در چشم من نگذاشتی
کعبه گر میطلبی سعی کن آرام مجویمحمل از چرخ مخواه و شتر از بام مجوی
نظر ز آن نوغزال ایدل به بیداری تو میپوشیتو پنداریکه بیداری ولی در خواب خرگوشی
ز هستی تا نشان داری نشان تیر غم باشیمیان کشتگان خود را فکن تا کی علم باشی
گر چو شمعم بکشی زنده بیک خنده کنیخنده یی کن که رگ مرده من زنده کنی
گیرم دل من از غم دیوانه زیست باریدر عالم از غم دل وارسته کیست باری
بردی دلم اگرچه ندارم شکایتیدل باز ده که با تو بگویم حکایتی
خوشیم با ستم و محنتی که میخواهیسگ توییم بهر صورتی که میخواهی
تو مرا اگر نبخشی من و کنج نامرادینفسی غم تو بهتر که هزار ساله شادی
ایکه بقتل عاشقان مست و خراب میرویوه که چو عمر بیوفا خوش بشتاب میروی
صوفی اگر حریف ما بهر شراب میشویتا نچشیده یی برو ورنه خراب میشوی
گر به غم شادی ز عشقش شادمانیها کنیور به ناکامی بسازی کامرانیها کنی
ای بلعل شکرین چشمه حیوان کسیهرکه مشتاق تو باشد چکند جان کسی
کاشکی فرق سرم فرش سرایت بودیتا شب و روز رخم در کف پایت بودی
با همه لطف و با منت این همه ناز و سرکشیبا همه کس خوشی چرا با من خسته ناخوشی
ای ز جان شیرین تر و زیباتر از حور و پریمن چگویم جان من از هر چه گویم بهتری
می خور که در سرای جهان نیست محکمیبا داست چون حباب درین خانه خرمی