دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
بخدا که بزم ما را ز غم تو شامگاهینفروخت هیچ شمعی که نکشتمش بآهی
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردیکنون کناره گرفتی که کار خود کردی
بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادیمرا بعشوه شیرین چه بازیی دادی
اول ز عاشقان به وفا یاد میکنیعاشق چو شد فریفته بیداد میکنی
هرکه یکساعت طبیب جان بیمارش توییگر پس از صد سال خواهد مرد خوندارش تویی
از من خبر ای پسر نداریعاشق شده ام خبر نداری
گر کشد خاطر حزین باریبار خوبان نازنین باری
از آن بجور دل مبتلای من داریکه اعتماد بسی بر وفای من داری
مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشیسگ رندان شوی بهتر که خود سر آدمی باشی
چند از بتان فریفته آب و گل شویآدم شوی اگر سگ اصحاب دل شوی
دمی گر صورت شیرین سخن با کوهکن گفتیبدو فرهاد دادی جان شیرین تا سخن گفتی
از رشگ رخت گر دل گل درد نکردیگل در تب گرم این عرق سرد نکردی
گلی است عارض ساقی بنازکی کز ویچو گل که در عرق افتد برون تراود خوی
ایکه بر بالین طبیب جان بیمار منیاز تو بوی آشنا آید مگر یار منی
دل شکست آن مه مرا در آرزوی ناوکیصد هزارم آرزو در دل شکست این هم یکی
ای یوسف عزیز چه از ما نهان شویاز ما مپوش رخ که عزیز جهان شوی
ما بنده حسنیم و گرفتار نگاهیعالم بر ما یک جو و فردوس به کاهی
بچنین جمال خوبی که تو گلعذار داریاگرت فرشته خوانم بخدا که عار داری
کی دل سبک باشک جگرگون کند کسیدریا بقطره قطره تهی چون کند کسی
در کوره غم تا نخورم سوزش و تابیبیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی
کاشکی ز اول بمن این کینه داری داشتیتا دلم در کف عنان اختیاری داشتی
عاشق بیخانمان گر اختیاری داشتیبر مراد خاطر خود روزگاری داشتی
بسکه دل در سینه من سوخت داغ دلبریهر نفس کز دل بر آرم نیست بی خاکستری
دگرم ز چشم گریان بهزار دلستانیچو فرشته میخرامی که چو ماه آسمانی