دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودیدوشم همه شب در جگر سوخته بودی
رفتی و کنار از من دیوانه گرفتیکردی سفر از چشم و بدل خانه گرفتی
با دیگران بعشوه سخن هر نفس کنیبیچاره من که چون رسم از دور بس کنی
کعبه عاشق من کاش شکیبا بودیچاره عشق شکیب است دریغا بودی
خواهم شبی گوش رضا بر حال زار من نهیوانگه که خواب آید ترا سر در کنار من نهی
با دل چه چاره سازم کز آرزوی روییصد پاره گشت و دارد هر پاره آرزویی
این چه رفتارست کای شمشاد قامت میکنیعالمی برهم زدی وه وه قیامت میکنی
تا کی ای رشک پری عالمی از غم بکشیدر غم آن منِ دلخسته به ماتم بکشی
شب سگت دل خواست از عاشق چه بودی داشتیکاشکی جان همچو دل پیشش وجودی داشتی
چون بود روز جزایی مکن آزار کسیزانکه کس تا بقیامت نبود یار کسی
چه جور بود که باز ای فلک بمن کردیچراغ خلوت من شمع انجمن کردی
تا چند ز من گوشه ابروی بتابیایقبله من چند ز من روی بتابی
تا دست بر اسباب سلامت نفشانیاز دامن خود گرد ملامت نفشانی
آن دم که دل ربودی در قصد دین نبودیکافر دل این زمانی، هرگز چنین نبودی
از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنیمارا چو شمع میکشی و زنده میکنی
وقت آن شد که نظر درمن درمانده کنیتلخی عیش مرا چاره بیک خنده کنی
دی شامگه کز پیش من مرکب بتندی تاختیرفتی چو خورشید از نظر روز مرا شب ساختی
به نظاره جوانان که کسی نیافت سیریمن پیر بس حریصم چه بلاست حرص و پیری
چند سازم که شوم خاک و تو بر من گذریسوختم تا بمن سوخته خرمن گذری
ای اشک جگر سوز که در چشم پر آییبنشین که نمک ریزه دلهای کبابی
منعت نکنم گر ببد اندیش نشینیترسم که به رغم من از آن بیش نشینی
با قبای آل چون برقی بمیدان تاختیدر صف چابک سواران آتشی انداختی
خنده یی کردی چو گل مارا چو بلبل سوختیشوخیی کردی و گل را شیوه یی آموختی
ایشوخ مرا اینهمه دلتنگ چه داریبا من چو وفایی نکنی جنگ چه داری