دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
مرغ غافل چه دل آسوده بنظاره شدهکه بهر غنچه ازین باغ دلی پاره شده
بد فرصتت چرخ فلک تن فرو مدهمی ده اگر فلک ندهد کام گو مده
در حسرت تو مردن ما از حیات بهبی التفاتیت ز هزار التفات به
پیش تو هر که هست چو صورت خموش بهعیسی نفس تویی دگران چشم و گوش به
از خواب جامه چاک و پریشان برآمدهصبح قیامتش ز گریبان برآمده
ای ز ملاحت آتشی بر جگر ملک زدهخون شده از ملاحتت صد جگر نمکزده
روی نیاز بر ره آنسرو ناز بهجانی که دادنی است بروی نیاز به
دود چراغ خوردنم کرد چو لاله دل سیهگل ندهد بغیر از این آب و هوای خانقه
دامی نهاده آنمه از زلف تاب دادهصیاد وار چشمش خود را بخواب داده
خطت که لب لعل شکر خای گرفتهنقشی است که در خاتم جان جای گرفته
بیا و درد هجران را دوا دهز شربتخانه وصلم شفا ده
آدم و گندم، من و خال لب جانانهایمن نه آن مرغم که در دام آردم هر دانهای
عالم چو آفتاب پر از نور کردهایما را چو سایه از بر خود دور کردهای
من کیم خستهدلی حال دگرگون شدهایبیدلی سوختهای عاشق مجنون شدهای
در چمن با کف رنگین قدح ای گل زدهایناخنی بر دل صد پاره بلبل زدهای
هان ای خضر که آب بقا نوش کردهاییاران تشنه را چه فراموش کردهای
در وقت گل چو غنچه چرا دل فسردهایجامی بکش بشادی گل ورنه مردهای
عالمی را تو به شوخی دل و جان سوختهایای پسر این همه شوخی ز که آموختهای
نیست از همت خود با دو جهانم کاریهمتی دارم اگر هیچ ندارم باری
چو بپای خم نهم سر نبری گمان مستیکه بسجده وی افتم ز کمال می پرستی
بقدر درد اگرم قوت سخن بودیکرا مجال سخن با وجود من بودی
بخلق درد تو بیهوده گفتم تا کیبهر زه طعنه مردم شنفتنم تا کی
چو ساقی گر بجامم دست بودینه تنها من که عالم مست بودی
چو طوطیان تو سخن بی نظیر میگوییبگو بگو که عجب دلپذیر میگویی