دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
مدعی در جوش و ما بیهوش از آن نو گل شدهبلبلان خاموش و مرغ هرزه گو بلبل شده
خوش حالتی است پیش تو از می خوشان شدهدل با تو در حکایت و خود از زبان شده
خوش آنکه بودمه من زباده مست شدهفکنده دست ز دوش من و ز دست شده
چون شمع دل از داغ تو افروختنش بهعاشق که دل افسرده بود سوختنش به
اگر چه عشق نکویان جراحتست همهجراحتست که در سینه راحتست همه
تو به بزم عیش و نبود ره من در آن میانهبه چه حیله پیشت آیم چه سخن کنم بهانه
خبرم شدست کانمه هوس شراب کردهچکنم که این حکایت جگرم کباب کرده
رسید مست من از می به رخ گل افکندهرخی و صد گل خوبی لبی و صد خنده
ای مصور ز کف این تخته تعلیم بنهسجده کن پیش بت ما سر تسلیم بنه
تنم که غرقه بخون اشک لاله گون کردهشهید عشق ترا شست و شو بخون کرده
آتش آهم نهال وادی ایمن شدهباز این آتش نگه کن کز کجا روشن شده
گهی که زلف بر آن روی مهوش افتادههزار سوخته را جان در آتش افتاده
کی دل بیدردی از داغ گزندی سوختههرکجا دیدیم عشقت دردمندی سوخته
نه دیده مثل تو دیده نه کس نشان دادهفرشته خوی و پریروی و آدمیزاده
ساقیا، باده بدین مست دل افتاده مدهمستم از خون دل خود دگرم باده مده
جدایی از درت جانا بزهر آلوده تیرم بهکه چون دور از تو خواهم ماند باری گر بمیرم به
سرو من بنمای قد و خجلت شمشاد دهبرفشان دستی برقص و عالمی بر باد ده
تا ساقی گلهذار رفتهدست و دل ما ز کار رفته
زلف سیه شانه کن جام مدامی بدهسلسله عشق را باز نظامی بده
ساقیا می بقدح ریز و ببد مست مدهمصلحت نیست جز این مصلحت از دست مده
نوح اگر طوفان او افسانه مردم شدهصد چو آن طوفان در آب دیده ما گم شده
ای با سگت فرشته دم از بندگی زدهتنها نه او که هرکه دم از زندگی زده
بیا و ساقی جان شو به تشنه آبی دهبعشق ساقی کوثر بما شرابی ده
بیمارم و لب تشنه و از قافله ماندهآبی که بود در جگرم ز آبله مانده