دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
گرچه به تیغ جفا سینه فکارم از اوتا نرود سر ز دست دست ندارم از او
بسوخت جان مرا اشتیاق خدمت توچه کرده ام که جدا مانده ام ز صحبت تو
ای دلم چون پسته از شور نمک بریان توسوخت مغز استخوانم پسته خندان تو
هرگز دلم ملول نگشت از جفای اوتا زنده ام خوشم چو بمیرم فدای او
از کفر و دین بری شده ام از برای تودنیا و آخرت همه کردم فدای تو
بنمای آتشین رخ و مست شراب شوماییم و پاره جگری گو کباب شو
به وفای او که گرم کشد نکنم فغان ز جفای اوز هلاک من چه زیان فتد من و صد چو من به فدای او
تو آب خضری و ما تشنه عاشقان از توبیا بیا که صبوری نمی توان از تو
تا کی ز دهانش بود ایدل سخن توخاموش که حرفی نجهد از دهن تو
سهل است نقد دین و دل گر صرف شد در کوی توزانها که گوید جان من جانها فدای روی تو
آن بزم عیش ساقی و جام شراب کوو آن مستی محبت و آن اضطراب کو
بر نقش شیرین کوهکن گریید چشم زار اوباشد کزین خون جگر رنگی برآرد کار او
پیش پای خود ببین شاد از غم مردم مشوچاه در راه است چون یوسف بخوبی گم مشو
مشتی مگسانیم سپند شکر توما را بچه رانند رقیبان ز بر تو
قدر ارباب وفا نیست بخاک در توبیوفایی و وفا قدر ندارد بر تو
بسکه حیران گشته ام در جلوه رفتار ازوخشک برجا مانده ام چون صورت دیوار ازو
بسکه سوزیم چو شمع از هوس محفل اوپهلوی هر که نشینیم بسوزد دل او
دل بکف میداشتم عمری نگاه از دست توساعدت خواهی نخواهی برد آه از دست تو
هر که آن گل پا نهد در دیده نمناک اوعاقبت شاخ گلی سر بر زند از خاک او
ای مرا داغی به دل از لعل آتش رنگ توبسته راه زندگی بر من دهان تنگ تو
مارا همین جواب سلام است کام ازومعراج ما بسست جواب سلام ازو
من بنده صبا که دهد عرض رای توکز عرض بند گیست مرادم دعای تو
ماییم دل و دین بسر کار تو کردهنقد دو جهان در سر بازار تو کرده
زهی ز عارض تو گلرخان حجاب زدهشکسته رنگ چو گلهای آفتاب زده