دفتر شعر
۷۴ شعر در این دفتر
شاه روشندل که ریزد خون دشمن بهر دوستقرص خورشید فلک بهر کمر شمشیر اوست
تبارک الله از خیمه این چه بستانستکه در نظاره او چشم عقل حیران است
شاهی که چرخ حلقه به گوش از کمان اوستروی زمین به پشت کمان از امان اوست
آن گوهر پاکیزه که از دیده ما رفتدر خاک فرو رفت مگر ورنه کجا رفت
آه ازین گردون دون کزوی کسی دلشاد نیستداد کز بیدادِ او ، هرگز دلی آزاد نیست
این چه روح افزا شراب و این چه سیمین ساغرستچشمه خضرست یا آیینه اسکندرست
ساقیا جام تو از آب حیاتش چه کم استمی حیات ابد و ساغر می جام جم است
آن مبدعی که چشمه نطق از زبان گشادقفل در سخن بکلید زبان گشاد
صبح سعادت دمید حق در دولت گشادپرتو مهر علی بر همه عالم فتاد
منت ایزد را که صنع او ز گل خار آوردخاک ما از قطره آبی پدیدار آورد
تا خلافت بر بنی آدم ز حق تفضیل شدسکهٔ دولت به نام شاه اسمعیل شد
شکر خدا که مژده راحت فرا رسیدآن ارزو که داشت دل ما بما رسید
سفیده دم که صبا بوی مشگ ناب کندشمیم گل دل ریش مرا خراب کند
گر مرغ دل ز مزتبه بر آسمان رسدوز آسمان بپایه معراج جان رسد
تنم زبانه آتش ز سوز جان داردچه حاجت است بگفتن که خود زبان دارد
چو قتل اهل دل از غمزه تیر یار کندمرا هلاک به شمشیر انتظار کند
المنه لله که شب هجر سر آمدخورشید من از مشرق مقصود برآمد
واحسرتا که دیده ز حسرت پر آب شددر ماتم حسین علی دل کباب شد
چنین که سر بفلک سرو قد یار کشدز عاشقش چه خبر گر فغان زار کشد
بهار آمد و نخل روان ز عالم شدبهار خرم عالم خزان ماتم شد
از جهان رفت آنکه مانندش درین عالم نبودشاه میداند که هرگز مثل او آدم نبود
سلطان روم حمله چو بر خیل زنگ کردزد افتاب تیغ و زمین لاله رنگ کرد
شنید گوش من از هاتفی شب دیجورکه ای بخواب طرب خفته در سرای سرور
کسی کز خود نشد آگه چه فیض از ملک اسرارشخبر از عالم معنی نباشد نقش دیوارش