دفتر شعر
۷۴ شعر در این دفتر
سوار من که سرم باد گوی میدانشسر منست و سر زلف همچو گانش
ای با سپهر بوقلمون هیبتت به جنگروز و شب از نهیب تو گردیده رنگ رنگ
ای گفته اسان تو با چرخ نیل رنگکاهسته باش تا نخورد شیشه ات بسنگ
نمود بار دگر قامت خمیده هلالزهی خجسته که آمد بفال دولت دال
باز شد وقت طرب آمد سوی گلزار گلبرگ عیش عندلیب آورد دیگر بار گل
الله الله مگر اینواقعه خواب است و خیالکه مرا بخت رسانید به معراج وصال
در خاک و خونم از غم چون لاله داغ بردلدستم بگیر پایم بر آر از گل
منت ایزد را که بنمود از فلک دیگر هلالدیده ما دید عین عید را بر سر هلال
ایدل گدایی از کرم کار ساز کنخود را زمنت همه کس بی نیاز کن
سر زدم از خواب صبحی کز نسیم عنبرینشبنمی از عنبر اشهب نشستی بر زمین
هرگز کجا پیدا شود چون شکل قد یار مننخل از عرب سرو از عجم ترک از ختا ماه از ختن
ایدل ز سوز گریه جگر را کباب کنیاد از حسین تشنه بچشم پر آب کن
ای همنفس که میگذری بر مزار منزنهار یاد کن ز من و روزگار من
الهی بسر دفتر حکمت اللهبنی آدم ایینه قدرت الله
تو شیر خدایی به یقین یا اسداللهسر بیشه تو عرش برین یا اسدالله
آن شهنشاهی که ملک دین مسخر ساختهآفتاب روی او عالم منور ساخته
ز دود ظلمت ظلم از حضور حضرت شاهگرفت روی زمین آفتاب دولت شاه
بحق روز بر آرنده سفید و سیاهخدای عز و جل لا اله الا الله
ای عکس از آفتاب ترا همبر آینهکس را چه حد که تیز بیند در آینه
کهن داغ جگر را تازه میسازد مگر لالهکه از داغش دمادم میرود آتش به سر لاله
ما بیکسیم و معرکه خونخوار یا علیما را به لطف خویش نگهدار یا علی
ای به علم و فضیلت ارزانیعلم اول معلم ثانی
هر موی ابرویت مه عیدست ای پریشوخی تو کز هزار مه عید دل بری
بر رخ کمند زلف معنبر نهاده ییاین دام فتنه چیست که دیگر نهاده یی