دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
شیرین دهنی چون قندو لعلی چو نباتگوی زنخی چو قطره آب حیات
ای خفته بخواب غفلت اندر ظلماتخضر ره تست وصل آن آب حیات
اهلی شب عشق آن دل افروز گذشتروز غم ما نیز بصد سوز گذشت
این حسرت و غم که با من درویش استبی سلسله یی نیست که بیش از پیش است
باز آتش من بلند آوازه شدستسرمستی من برون ز اندازه شدست
مجنون که ز بیم طعنه از خلق جداستحال که بود میانه او و خداست
آن بت که ز فرق تا قدم صنع خداستآن آب حیات و جان لب تشنه ماست
در مستی اگر کسی نکویا نه نکوستاز می نبود نیک و بد از عادت و خوست
واقف ز شب سیاه این سوخته کیستجز شمع سحر که دوش تا روز گریست
اهلی همه عمر بت پرست ار چه بزیستیکبار بین که بت پرستیش ز چیست
گیرم که مرا هر سر مو یک قلم استگر شرح غمت نویسم این نیز کم است
یاد تو حریف من دیوانه بس استبزم طربم گوشه ویرانه بس است
من پیرم اگر کشته شوم از ستمتاین کشتن من باد مزید کرمت
در ملک جهان حیات جاوید یکیستدر دور فلک ساغر جمشید یکیست
عمریست که میرود دل اندر ره دوستذره نبرد راه به منزلگه دوست
بی بختم و دست و دل ز اندیشه تهیستشیران همه رفتند و سر بیشه تهیست
ای برهمن آن عارض چون لاله پرسترخسار بتان چارده ساله پرست
می نوش که آنکه کعبه کردست و کنشتخاک همه را مستی عشق تو سرشت
سامان دل از بی سر و سامانی ماستآبادی ملک جان ز ویرانی ماست
در نزد حکیم مس هم از جنس طلاستوا مانده بخام طبعی از قدر و بهاست
در دیده عقل عاشقی سوختن استجان باختی و حکمت اندوختی است
عشق آب حیات و خضر فرح فالستعشق آینه محول الاحوال است
هر چند که صیت شعرم « ظ » آفاق شنفتکس گرد غمی به مهرم از چهره نرفت
عشق است که آرزوی جان همه اوستعشق است که آشیان مرغ همه اوست