دفتر شعر
۱۳۱ شعر در این دفتر
قل هوالله لامره قد قالمن لهالحمد دائما متوال
ای خرد را تو کار سازندهجان و تن را تو دل نوازنده
اوحدی، گر سر لجاجت نیستزو نخواهی که خواست حاجت نیست
عاشقی، خیز و حلقه بر در زندست در دامن پیمبر زن
ای به مهر تو آسمان در بندیاد من کن، چو میدهم سوگند
ای نخستینه فیض عالم جوداولین نسخهٔ سواد وجود
ویحک! ای قبهٔ زمرد رنگکه ز جانم همی زدایی زنگ
در جهان تا که سایهٔ شاهستجور مانند سایه در چاهست
خسروی طاهر و وزیری پاکهر دو در دین مبارز و چالاک
صاحب ابر دست دریا کفمیر عباد عبد آصف صف
ای همایون سرای فرخندهکه شد از رونقت طرب زنده
ای گرامی بهشت مسجد نامخلد خاصی ز روح جنت عام
ای در علم و خانهٔ دستورچشم بد باد از آستان تو دور
چون مزاج جهان بدانستمنشدم غره، تا توانستم
ای دل، از حکم زیجهای کهنطالع وقت را نگاهی کن
ساقی ار صاف نیست، زان دردیقدحی ده، که خواب من بردی
مطرب، آخر تو نیز شادم کنزان فراموش عهد یادم کن
ای پژوهندهٔ حقایق کننفسی رخ درین دقایق کن
علم بالست مرغ جانت رابر سپهر او برد روانت را
نامهٔ اولیاست این نامهمبر این را به شهر هنگامه
دوش کردم به خرمی عزمیکه بدین جام نو کنم بزمی
روز شد، ای حکیم،از آن منزلخبری ده که چون گذشت این دل
جرم خورشید گرد پیکر خاکمدتی چون بگشت با افلاک
وین چهار آخشیج را به درستچون پدید آمد امتزاجی رست