دفتر شعر
۱۳۱ شعر در این دفتر
باز چون در مزاج این ارکانمتضاعف شد اعتدال و توان
امتزاج این دو روح را با همچونکه در اعتدال شد محکم
باشدش کار از اول پایهطلب شیر و جستن دایه
چیست گیتی؟ سرای محنت و غمزحمت او فزون و راحت کم
میکشد چرخ ازین زمین و بحاربه تف مهر گونه گونه بخار
نفس نطقیست، بیزبان گویاستاین بداند کسی که او جویاست
چون شوی آنچنان که میباییچون تو با خویشتن نمییی؟
گر بپرسد کسی که: هر دو جهانگفتهای کندر آدمیست نهان
نوبهارست و روز عیش امروزبهل این اضطراب و طیش امروز
ایکه بر تخت مملکت شاهیعدل کن، گر ز ایزد آگاهی
رفت کسری ز خط شهر به دشتبا سواران ز هر طرف میگشت
ظلمت ظلم تیره دارد راهعدل باید جناح و قلب سپاه
ای پسر، چون ملازم شاهینتوان بود غافل و ساهی
نرم باش، ای پسر، به رفتن، نرمتا نگردد دلت به رفتن گرم
باده کم خور، خرد به باد مدهخویش را یاد او به یاد مده
خوردن باده گر شود ناچارکوش تا نگذرد حریف از چار
پادشاهان که گنج پردازندرسم باشد که شهر و ده سازند
تا ندانی که کیست همسایهبه عمارت تلف مکن مایه
ای که بر قصر کوشک سازی توپیه بر دنبه میگدازی تو
خلق را چون نظر به صورت بودوطن و منزلی ضرورت بود
زن به چشم تو گر چه خوب شودزشت باشد چو خانه روب شود
پسری با پدر به زاری گفتکه: مرا یار شو به همسر و جفت
مکن، ای شاهد شکر پارهدل و دین را به عشوه آواره
واعظی وصف حوریان میکردشرح حسن عمل بیان میکرد