دفتر شعر
۱۳۱ شعر در این دفتر
آب کارت مبر، که گردی پیرکار این آب را تو سهل مگیر
شرم دار، ای پدر، ز فرزندانناپسندیده هیچ مپسند آن
پسری را پدر سلاح آموختهم کمربست و هم کلاهش دوخت
هر که از پرورنده رنج ندیددر جهان جز غم و شکنج ندید
مکن، ای خواجه، بر غلامان جورکه بدین شکل و سان نماند دور
داشت عیسی خری کبود به رنگکه نرفتی دو روز یک فرسنگ
خوان اینان که خون دل پالودندهد لقمه جز که زهر آلود
شاعری چیست؟ بر در دونانخانهٔ کرد و حکمت یونان
دوستی را یگانه شو با دوستاز صفا چون دو مغز در یک پوست
من شنیدم که صاحب دیذیداشت ناپاکزاده تلمیذی
چیست مردی؟ ز مردمان بررسمردمی چیست؟ گر بدانی بس
پیش ازین مردمی چنین بودسترسم اهل فتوت این بودست
بود در روم پیش ازین سر و کارصاحبی نان ده و فتوت یار
ای پدر، خود پز این سرشتهٔ توتو بهی باغبان کشتهٔ تو
خنک آن پیشه کار حاجتمندبه کم و بیش ازین جهان خرسند
چو به کسب علوم داری میلاز همه لذتی فرو چین ذیل
شیخکی بر فسانه بود وگزافچشم بر هم نهاده میزد لاف
خنک آن پردلان دین پروردل بدین صرف کرده، جان بر سر
ای که گشتی بد آن قدر خرسندکه کسی خواندت به دانشمند
کوش تا تکیه بر قضا ندهیبه فریب عمل رضا ندهی
زن خود را به سنگ زد مردششد دوان، پیش قاضی آوردش
آه ازین واعظان منبر کوب!شرمشان نیست خود ز منبر و چوب
راستی کن، که راستان رَستنددر جهان راستان قویدستند
حکمت از فکر راستبین باشددر مراعات سر دین باشد