دفتر شعر
۱۳۱ شعر در این دفتر
پدری داری اندرین بالاگشته در اصل و در گهر والا
بود روزی مسیح و یارانشدانش اندوز و راز دارانش
عشق از آنسوی عقل گیرد دوستو آن کزان سوی عقل باشد اوست
در قیامت کجا رود با نفس؟علم هر بوالفضول و هر با خفس
چون بمیری ازین جواهر خمسعقل و نفست نپاید اندر رمس
شد غلام ملک به می خوردنبشدند از پیش به پی کردن
ورندارد ز دین و دانش بهراز تنش جان جدا کنند به قهر
ای شب و روز عالم از تو بسازشب و روزی به کار ما پرداز
خاطر پاک ساکنان قبور« روح الله روحهم بالنور »
با چنین فقر و این تهی دستیوندرین خاکساری و پستی
یارب، این نوبر نو آیین رازادهٔ عقل و دادهٔ دین را