دفتر شعر
۱۳۱ شعر در این دفتر
سخنی کز سر معامله نیستعقل را اندرو مجامله نیست
یاری از غیر حق نه از دینستحق «ایاک نستعین» اینست
زمرهای از بلا هلاک شوندبه بلا از گناه پاک شوند
حبذا! مفلسان آوارهجامه و جان پاره در پاره
مخلصانی که در مراقبتنددر هراس خلاف عاقبتند
هم چو شمع از غمت بسوزاندگه کشد، گاه برفروزاند
شکر کن، تا شکر مذاق شوینام کفران مبر، که عاق شوی
پیش ازین آدمی و این آدمدیو بود و فرشته در عالم
عرش رحمن دلست، اگر دانیدل باقی، نه این دل فانی
عقل را دل گزیده فرزندیستروح را هم یگانه دلبندیست
عشق و دل را یک اختیار بودعقل و جان را دویی حصار بود
عاشقی کو سخن باو شنودهر چه وارد شود نکو شنود
از در معرفت مگردان رویکام جویی، به شهر عرفان پوی
بینش اوست غایت عرفاندانش او سرایت عرفان
نور با جان اگر چه همرنگستبا تنش نیز صحبتی تنگست
قوت نفس را مقاماتستسر آن معجز و کراماتست
گر دعا جمله مستجاب شدیهر دمی عالمی خراب شدی
اول استاد، پس گهر سفتنتا نباید به درد سر خفتن
همه روی زمین نفاق گرفتمردمی ترک اتفاق گرفت
پی تقلید رفتن از کوریستدر هر کس زدن ز بیزوریست
مرکب راه را فرو کش تنگکه برون شد ز شهر پیش آهنگ
پیش ازین کردمت ز حال آگاهکه: سه روحند جسم را همراه
چون تعلق برید جان از جسمنبود حال جان برون زد و قسم:
گر مریدی ز دار دور شوددر مریدی در آن حضور شود