دفتر شعر
۱۳۱ شعر در این دفتر
چند باشی به این و آن نگران؟پند گیر از گذشتن دگران
چون ندانی ز خود سفر کردنبایدت بر جهان گذر کردن
پر مذبذب مباش و سر گردانکه ثباتست سیرت مردان
صرف طاعت کن این جوانی رابنگر آنروز ناتوانی را
حال و کار جهان خیالاتستنظری کن که: این چه حالاتست؟
طالبی، ترک سروری کن و جاهرخ به هر مشکلی مپیچ ز راه
آن شیندی که شاه کیخسروچون ز معنی بیافت ملکی نو
راه حیرت مرو، نظر بگشایاز مضیق گمان برون نه پای
شیخ را علم شرع باید و دینحکمتی کان بود درست و متین
تا تو را شهوت و غضب یارستهر زمان توبهایت در کارست
دزد را پیش رخت راه مدهخرنهای خرس را کلاه مده
ساده ترکی ز ده به شهر آمدپیش شیخی تمام بهر آمد
ذکر بیفکر علم بیعملستدل بیعشق چشم پر سبلست
تا ندانی اله را ز نخستاین گواهی نیاید از تو درست
پر دلی باید از عوایق دورتا درین خلوتش دهند حضور
طلبت چون درست باشد و راستخود در اول قدم مراد تراست
مرشدی را ملامتی افتاددر مریدان قیامتی افتاد
بیدرم باش، ارت سرد نیستکاولین گام عاشقان اینست
قوت دل ز عقل و جان باشدقوت تن ز آب و نان باشد
عز ناخفتن، ار تو هستی کسنص یا «ایهاالمزمل» بس
خوبرویان چو رخ همی پوشندعاشقان در طلب همی کوشند
از خموشی رسیدهاند وز سیرزکریا و مردم اندر دیر
زهدت آن باشد، ای سعادت جویکز متاع جهان بتابی روی
به ریا روی در خدای مکنپیش یزدان به زرق جای مکن