دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
بصفای دل رندان صبوحی زدگانبس در بسته بمفتاح دعا بگشایند
ساقی قدحی که کار سازست خداوز رحمت خود بنده نوازست خدا
ساقی نظری به بیکسان بهر خدامشکن بت ما بوالهوسان بهر خدا
ساقی قدحی که نور بخشد همه راپر کن که دمی حضور بخشد همه را
ساقی بکرم تو میکنی یاد مراغیر از تو که میرسد بفریاد مرا؟
ساقی می لعل قوت روح است مرادیدار تو خورشید صبوح است مرا
ساقی قدحی که هست عالم ظلماتجز روی تو نیست در جهان آب حیات
ساقی فلک از بحر عطای تو کفی استدر کوی تو صد کعبه جان هر طرفی است
ساقی نظری که دل خوش از دیدن تستجان شاد ز خوشه چینی خرمن تست
ساقی می ما ز عارض پر خوی تستچشمت نرسد که چشمها در پی تست
ساقی قدحی که کار عالم نفسی استگر یک نفست فراغتی هست بسی است
ساقی دل ما سوخته از مشتاقیستبازآ که طبیب درد مستان ساقیست
ساقی ببهشت اینهمه مشتاقی چیستجنت می ساقی بود و باقی چیست
ساقی قدحی که آنکه این خاک سرشتخط بر سرِ ما به مستی و عشق نوشت
ساقی قدحی که شمعِ دل درنگرفتتا ز آتش مِی زندگی از سر نگرفت
ساقی دل ما که شادی از غم نشناختجز جام می از نعیم عالم نشناخت
ساقی شب عیش است و مه افروخته استمی ده که فلک بکینه آموخته است
ساقی چکنم که دل کبابم ز غمتمدهوش تر از مست شرابم ز غمت
ساقی دل من که دانه مهر تو کاشتمهر تو نهفته تا ابد خواهد داشت
ساقی ز درت نظر نخواهیم گرفتگر هم بکشی حذر نخواهیم گرفت
ساقی به برم گر بت یاقوت لبستور آب خضر بجای آب عنب است
ساقی ز میی که لعلت او را ساقیستدل برنکنم تا دمی از من باقیست
ساقی می رخسار تو جان همه استدلدار منست و دلستان همه است
ساقی غم من بلند آوازه شدستسر مستی من برون ز اندازه شدست