دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
ساقی بحیات جان کسی رهبر نیستور نیز به از می و ساغر نیست
ساقی نظری که دل ز اندیشه تهیستشیران همه رفتند و سر بیشه تهیست
ساقی که رخش ز جام جمشید به استمردن برهش ز عمر جاوید به است
ساقی که لبش مفرح یاقوت استدلرا غم او قوت و جان را قوت است
ساقی دل من ز مرده فرسوده ترستکو زیر زمین ز من دل آسوده ترست
ساقی حذر از غم توام آه که نیستصبرم ز رخت حقست آگاه که نیست
ساقی دل من ز دست اگر خواهد رفتبحرست ز خود کجا بدر خواهد رفت
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدستدریاب که هفته دگر خاک شدست
ساقی می کهنه یار دیرین منستبی دختر رز عیش نه آیین منست
ساقی که هلاکم ز غم هجرانتهر جا که روی دست من و دامانت
ساقی قدحی که کار دنیا همه هیچاین گفت و شنید و جنگ و غوغا همه هیچ
ساقی که ز آفتاب رخ مستم کردچون ذره بلند میشدم پستم کرد
ساقی قدحی ورنه حزین خواهم مردمدهوش کنم ورنه چنین خواهم مرد
ساقی قدحی که گر بتان ناز کنندمستان به نیاز کار خود ساز کنند
ساقی به بهشت اگر چه راهم بدهندخواهم می از آن چشم سیاهم بدهند
ساقی، می اگر ز ساغر جم باشدور درد محبت از خم غم باشد
ساقی دل من طمع زیاری ببریدو ز بخت امید سایه داری ببرید
ساقی قدحی که سوز داغم نرودتا روغن باده در چراغم نرود
ساقی سر اگر جدا به تیغ از تو بودخونبار دو دیده ام چو تیغ از تو بود
ساقی قدحی که هر که بیدار بودامید حیاتش از لب یار بود
ساقی ز ادب مست تو گر دور بودخونش بخورند اگر چه منصور بود
ساقی بتو گر شویم همدم چه شودزخم دل ما رسد بمرهم چه شود
ساقی ز غم تو هر که مدهوش شودخاموش بود اگر چه در جوش بود
ساقی چو بکف جام شرابی گیرداز بهر دل جگر کبابی گیرد