دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
نمیبینیم در عالم نشاطی کاسمان ما راچو نور از چشم نابینا ز ساغر رفت صهبا را
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب رادانم که در میان نپسندد حجاب را
ای گل از نقش کف پای تو دامان تراگل فشان کرده قبا سرو خرامان ترا
ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زابا همه در گفتگو بی همه با ماجرا
سپردم دوزخ و آن داغهای سینه تابش راسرابی بود در ره تشنه برق عتابش را
نهفت شوخی بی پرده شور جنگش راز باده تندی این باده برد رنگش را
ای روی تو به جلوه درآورده رنگ رانقش تو تازه کرد بساط فرنگ را
چون به قاصد بسپرم پیغام رارشک نگذارد که گویم نام را
در هجر طرب بیش کند تاب و تبم رامهتاب، کف مار سیاه ست شبم را
سوز عشق تو پس از مرگ عیانست مرارشته شمع مزار از رگ جانست مرا
من آن نیم که دگر می توان فریفت مرافریبمش که مگر می توان فریفت مرا
جان بر نتابد ای دل هنگامه ستم رااز سینه ریز بیرون مانند تیغ دم را
بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مراشد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا
شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران راجگر خونست از بیم نگاهت رازداران را
نوید التفات شوق دادم از بلا جان راکمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را
خاموشی ما گشت بدآموز، بتان رازین پیش وگر نه اثری بود، فغان را
غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان رالبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را
نگویم تازه دارم شیوه جادوبیانان راولی در خویش بینم کارگر جادوی آنان را
تعالی الله به رحمت شاد کردن بیگناهان راخجل نپسندد آزرم کرم بیدستگاهان را
به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو رافریب امتحان پاکبازی داده ام او را
تا دوخت چاره گر جگر چارپاره رااز بخیه خنده بر دم تیغ ست چاره را
دل تاب ضبط ناله ندارد خدای رااز ما مجوی گریه بی های های را
به پایان محبت یاد می آرم زمانی راکه دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را
پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی رابه خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را