دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
قضا آیینه دار عجز خواهد ناز شاهی راشکستی در نهادستی ادای کجکلاهی را
باده مشکبوی ما بید و کنار کشت ماکوثر و سلسبیل ما طوبی ما بهشت ما
گر بیایی مست ناگاه از در گلزار ماگل ز بالیدن رسد تا گوشه دستار ما
به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ماز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما
خوش وقت اسیری که برآمد هوس ماشد روز نخستین، سبد گل قفس ما
چون عذار خویش دارد نامه اعمال ماساده پرکار فراوان شرم اندک سال ما
جز دفع غم ز باده نبودهست کام ماگویی چراغ روز سیاه است جام ما
نقشی ز خود به راهگذر بستهایم مابر دوست راه ذوق نظر بستهایم ما
در گرد غربت آینه دار خودیم مایعنی ز بیکسان دیار خودیم ما
از وهم قطرگی ست که در خود گمیم مااما چو وارسیم همان قلزمیم ما
راز خویت از بدآموز تو میجوییم مااز تو میگوییم گر با غیر میگوییم ما
آشنایانه کشد خار رهت دامن ماگویی این بود ازین پیش به پیراهن ما
از تست اگر ساخته، پرداخته ماکفری نبود مطلب بی ساخته ما
مدام محرم صهبا بود پیاله مابه گرد مهر تنیده ست خط هاله ما
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ماسیل را پای به سنگ آمده در خانه ما
محو کن نقش دویی از ورق سینه ماای نگاهت الف صیقل آیینه ما
ای خداوند خردمند و جهان داور داناوی به نیروی خرد بر همه کردار توانا
به شغل انتظار مهوشان در خلوت شبهاسر تار نظر شد رشته تسبیح کوکبها
پس از عمری که فرسودم به مشق پارساییهاگدا گفت و به من تن درنداد از خودنماییها
ز من گرت نبود باور انتظار، بیابهانهجوی مباش و ستیزهکار، بیا
خیز و بیراهه روی را سر راهی دریابشورش افزا نگه حوصله کاهی دریاب
گر پس از جور به انصاف گراید چه عجب؟از حیا روی به ما گر ننماید چه عجب؟
جنون محمل به صحرای تحیر رانده است امشبنگه در چشم و آهم در جگر وامانده است امشب
از انده نایافت قلق میکنم امشبگر پرده هستیست که شق میکنم امشب؟