دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستیبر آتشپاره ای چسبیده لختی از کبابستی
گر نه نواها سرودمی چه غمستی؟من که نیم گر نبودی چه غمستی؟
در بستن تمثال تو حیرت رقمستیبینش که به پرگار گشایی علمستی
اندوه پرافشانی از چهره عیانستیخون ناشده رنگ اکنون از دیده روانستی
ای موج گل نوید تماشای کیستی؟انگاره مثال سراپای کیستی؟
به دل ز عربده جایی که داشتی داریشمار عهد وفایی که داشتی داری
ای به صدمه ای آهی بر دلت ز ما باریاینقدر گران نبود ناله ای ز بیماری
نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداریدلی دارم که سرکار تمناهاست پنداری
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبریدر دل سنگ بنگرد رقص بتان آزری
از جسم به جان نقاب تا کی؟این گنج درین خراب تا کی؟
نخواهم از صف حوران ز صد هزار یکیمرا بس ست ز خوبان روزگار یکی
ز بس که با تو به هر شیوه آشناستمیبه عشق مرکز پرگار فتنه هاستمی
رفت آن که کسب بوی تو از باد کردمیگل دیدمی و روی ترا یاد کردمی
دل که ازمن مر ترا فرجام ننگ آرد همیبر سر راه تو با خویشم به جنگ آرد همی
اگر به شرع سخن در بیان بگردانیز سوی کعبه رخ کاروان بگردانی
مژده خرمی و بی خللی را مانیابدی جنت و فیض ازلی را مانی
بدین خوبی خرد گوید که کام دل مخواه از وینکوروی و نکوکار و نکونام ست آه از وی
ای که گفتم ندهی داد دل آری ندهیتا چو من دل به مغان شیوه نگاری ندهی
همنشین جان من و جان تو این انگیز هیسینه ای از ذوق آزار منش لبریز هی
تابم ز دل برد کافراداییبالا بلندی کوته قبایی
زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟عیدست و دم صبح می ناب کجایی؟
کافرم گر از تو باور باشدم غمخوارییآزمند التفاتم کرده ذوق خواریی