دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
دل زان مژه تیز به یکبار کشیدندامن به درشتی بود از خار کشیدن
ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کنبند گر بدین ذوق ست پاره ای گرانتر کن
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای منناله می روید چو خار ماهی از اعضای من
رشک سخنم چیست؟ نه شهد هوس ست اینتلخابه سر جوش گداز نفس ست این
سرشک افشانی چشم ترش بینشه خوبان و گنج گوهرش بین
بالم به خویش بس که به بند کمند تومردم گمان کنند که تنگم به بند تو
عرض خود برد که رسوایی ما خیزد ازوفتنه خویی ست ندانم چه بلا خیزد ازو
دولت به غلط نبود از سعی پشیمان شوکافر نتوانی شد ناچار مسلمان شو
گستاخ گشته ایم غرور جمال کو؟پیچیده ایم سر ز وفا گوشمال کو؟
گویی به من کسی که ز دشمن رسیده کو؟آن پیر زال سست پی قد خمیده کو؟
حق که حقست سمیع ست فلانی بشنوبشنو گر تو خداوند جهانی بشنو
هله من عاشق ذاتم تنه ناها یا هوناظر حسنه صفاتم تنه ناها یا هو
شاها به بزم جشن چو شاهان شراب خواهزر بی حساب بخش و قدح بی حساب خواه
بتی دارم از اهل دل رم گرفتهبه شوخی دل از خویشتن هم گرفته
مر ز فنا فراغ را مژده برگ و ساز دهسایه به مهر واگذار قطره به بحر باز ده
گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینهبر کار عیب جویی خویشم هر آینه
بر دست و پای بند گرانی نهاده اینازم به بندگی که نشانی نهاده ای
چون زبانها لال و جانها پر ز غوغا کردهایبایدت از خویش پرسید آنچه با ما کردهای
میرود خنده به سامان بهاران زدهایخون گل ریخته و می به گلستان زدهای
کیستم دست به مشاطگی جان زدهایگوهرآمای نفس از دل دندان زدهای
دارم دلی ز غصه گرانبار بودهایبر خویشتن ز آبله چیزی فزودهای
سرچشمه خونست ز دل تا به زبان هایدارم سخنی با تو و گفتن نتوان های
در زمهریر سینه آسودگان نه ایای دل بدین که غمزده ای شادمان نه ای؟
خشنود شوی چون دل خشنود نیابیترسم که زیانکار کسی سود نیابی