دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
صبح شد خیز که روداد اثر بنمایمچهره آغشته به خوناب جگر بنمایم
شبهای غم که چهره به خوناب شستهایماز دیده نقش وسوسه خواب شستهایم
وحشتی در سفر از برگ سفر داشتهایمتوشه راه دلی بود که برداشتهایم
تا فصلی از حقیقت اشیا نوشتهایمآفاق را مرادف عنقا نوشتهایم
بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایماز خود گذشته و سر راهش گرفته ایم
جلوه معنی به جیب وهم پنهان کردهایمیوسفی در چارسوی دهر نقصان کردهایم
بر لب یا علی سرای باده روانه کرده ایممشرب حق گزیده ایم عیش مغانه کرده ایم
رفت بر ما آنچه خود ما خواستیموایه از سلطان به غوغا خواستیم
بیا که قاعده آسمان بگردانیمقضا به گردش رطل گران بگردانیم
بس که بپیچد به خویش جاده ز گمراهیمره به درازی دهد عشوه کوتاهیم
سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیمرنگ شو ای خون گرم تا به پریدن دهیم
ها، پری شیوه غزالان و ز مردم رمشاندل مردم به خم طره خم در خمشان
چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمانزین گونه کرا روز به سر رفت؟ مگرمان
به خونم دست و تیغ آلود جانانبدآموزان وکیل بی زبانان
زهی باغ و بهار جان فشانانغمت چشم و چراغ رازدانان
حیف ست قتلگه ز گلستان شناختنشاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن
چیست به لب خنده از عتاب شکستنرونق پروین ز آفتاب شکستن
خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستنحیف کافر مردن و آوخ مسلمان زیستن
خیره کند مرد را مهر درم داشتنحیف ز همچون خودی چشم کرم داشتن
جنون مستم به فصل نوبهارم میتوان کشتنصراحی بر کف و گل در کنارم میتوان کشتن
چه غم ار به جد گرفتی ز من احتراز کردن؟نتوان گرفت از من به گذشته ناز کردن
خجل ز راستی خویش می توان کردنستم به جان کج اندیش می توان کردن
تا ز دیوانم که سرمست سخن خواهد شدن؟این می از قحط خریداری کهن خواهد شدن
طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدنمهربان شو ور نه بر خود مهربان خواهم شدن