دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
سحر دمیده و گل در دمیدنست مخسپجهان جهان گل نظاره چیدنست مخسپ
خوشم که چرخ به کوی توام ز پا انداختکه هم ز من پی من خلد را بنا انداخت
فغان که برق عتاب تو آنچنانم سوختکه راز در دل و مغز اندر استخوانم سوخت
آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوختدیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت
اندوده به داغی دو سه پر کاله فرو ریختچون برگ شقایق جگر از ناله فرو ریخت
نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداستشگرفی تو ز انداز مهر و کین پیداست
منع ز صهبا چرا باده روان پرور استخوف ز عصیان عبث خواجه شفاعتگر است
هر چه فلک نخواسته ست هیچ کس از فلک نخواستظرف فقیه می نجست باده ما گزک نخواست
بس که درین داوری بی اثر افتاده استاشک تو گویی مرا از نظر افتاده است
از فرنگ آمده در شهر فراوان شده استجرعه را دین عوض آرید می ارزان شده است
جیب مرا مدوز که بودش نمانده استتارش ز هم گسسته و پودش نمانده است
گر بار نیست سایه خود از بید بوده استباری بگو که از تو چه امید بوده است؟
امشب آتشینرویی گرم ژندخوانیهاستکز لبش نوا هر دم در شررفشانیهاست
سموم وادی امکان ز بس جگر تابستگداز زهره خاکست هر کجا آبست
هم وعده و هم منع ز بخشش چه حسابستجان نیست، مکرر نتوان داد، شرابست
نشاط معنویان از شرابخانه تستفسون بابلیان فصلی از فسانه تست
حق جلوه گر ز طرز بیان محمدستآری کلام حق به زبان محمدست
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندستچه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست؟
به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارستچو ما به دام تمنای خود گرفتارست
چشمم از ابر اشکبارترستاز عرق جبهه بهارترست
کشته را رشک کشته دگرستمن و زخمی که بر دل از جگرست
سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش استبعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
ما لاغریم گر کمر یار نازکستفرقی ست در میانه که بسیار نازکست
لب شیرین تو جان نمکستوین که گفتم به زبان نمکست