دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلستآنچنان تنگست دست من که پنداری دلست
در بذل لآلی و رقم دست کریم ستنی نی نی کلکم رگ مژگان یتیم ست
گرد ره خویش از نفسم باز ندانستننگش ز خرام آمد و پرواز ندانست
تا به سویم نظر لطف «جمس تامسن » استسبزه ام گلبن و خارم گل و خاکم چمنست
ای که گفتی غم درون سینه جانفرساست، هستخامشیم اما اگر دانی که حق با ماست، هست
به وادیی که در آن خضر را عصا خفته ستبه سینه می سپرم ره اگر چه پا خفته ست
ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ستمرا مگیر به خونی که در دل افتاده ست
ایمنیم از مرگ تا تیغت جراحت بار هستروزی ناخورده ما در جهان بسیار هست
در بند تو چشم از دو جهان دوخته ای هستهشدار که شهباز تو آموخته ای هست
غبار طرف مزارم به پیچ و تابی هستهنوز در رگ اندیشه اضطرابی هست
هند را رند سخن پیشه گمنامی هستاندرین دیر کهن میکده آشامی هست
اختری خوشتر ازینم به جهان می بایستخرد پیر مرا بخت جوان می بایست
هر ذره محو جلوه حسن یگانهایستگویی طلسم شش جهت آینهخانهایست
ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ستوگر نه شرم گنه در شمار بی ادبی ست
با من که عاشقم سخن از ننگ و نام چیست؟در امر خاص حجت دستور عام چیست؟
گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ستگفتند اندرین که تو گفتی سخن بسی ست
لعل تو خسته اثر التماس کیست؟بخت من از تو شکوه گزار سپاس کیست؟
ببین که در گل و مل جلوه گر برای تو کیست؟مپوش دیده ز حق طالب رضای تو کیست؟
در گرد ناله وادی دل رزمگاه کیست؟خونی که می دود به شرایین، سپاه کیست؟
در تابم از خیال که دل جلوه گاه کیست؟داغم ز انتظار که چشمش به راه کیست؟
نه هرزه همچو نی از مغزم استخوان خالی ستکه جای ناله زاری در این میان خالی ست
گلشن به فضای چمن سینه ما نیستهر دل که نه زخمی خورد از تیغ تو وا نیست
بلبل دلت به ناله خونین به بند نیستآسوده زی که یار تو مشکل پسند نیست
منع ما از باده عرض احتسابی بیش نیستمحتسب افشرده انگور، آبی بیش نیست