دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیستدانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیستقیامت ست دل دیر مهربان تو نیست
یاد از عدو نیارم وین هم ز دوربینی ستکاندر دلم گذشتن با دوست همنشینی ست
خواست کز ما رنجد و تقریب رنجیدن نداشتجرم غیر از دوست پرسیدم و پرسیدن نداشت
گل را به جرم عربده رنگ و بو گرفتراه سخن به عاشق آزرم جو گرفت
ساخت ز راستی به غیر ترک فسونگری گرفتزهره به طالع عدو شیوه مشتری گرفت
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفتباده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت
یار در عهد شبابم به کنار آمد و رفتهمچو عیدی که در ایام بهار آمد و رفت
دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفتبیداد توان دید و ستمگر نتوان گفت
محو خودست لیک نه چون من درین چه بحث؟او چون خودی نداشته دشمن درین چه بحث؟
نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟آیینه مرا به زدودن چه احتیاج؟
جلوه می خواهیم آتش شو هوای ما مسنجدستگاه خویش بین و مدعای ما مسنج
ای که نبوی هر چه نبود در تماشایش مپیچنیست غیر از سیمیا عالم، به سودایش مپیچ
در پرده شکایت ز تو داریم و بیان هیچزخم دل ما جمله دهانست و زبان هیچ
باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبحمفت آنان که درآیند به باغ دم صبح
آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرحدر گنبد سپهر مگر در کنیم طرح
ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخوی خرام تو به پامالی سرها گستاخ
تا بشوید نهاد ما ز وسخگشت گرمابه ساز از دوزخ
لبم از زمزمه یاد تو خاموش مبادغیر تمثال تو نقش ورق هوش مباد
تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده بادشوخی ز حد گذشت زبانم بریده باد
به بند پرسش حالم نمی توان افتادتوان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد
بی دل نشد ار دل به بت غالیه مو دادگویی مگر آن دل که ز من برد به او داد
هر دم ز نشاطم دل آزاد بجنبدتا کیست درین پرده که بی باد بجنبد؟
غم من از نفس پندگو چه کم گرددبر آتشم چو گل و لاله باد دم گردد