دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
دماغ اهل فنا نشئه بلا داردبه فرقم اره طلوع پر هما دارد
آزادگی ست سازی اما صدا ندارداز هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد
به ذوقی سر ز مستی در قفای ره روان داردکه پنداری کمند یار همچون مار جان دارد
تنگست دلم حوصله راز نداردآه از نی تیر تو که آواز ندارد
نومیدی ما گردش ایام نداردروزی که سیه شد سحر و شام ندارد
خوش ست آن که با خویش جز غم نداردولی خوشترست آن که این هم ندارد
نقابدار که آیین رهزنی داردجمال یوسفی و فر بهمنی دارد
کو فنا تا همه آلایش پندار برداز صور جلوه و از آینه زنگار برد
ذوقش به وصل گرچه زبانم ز کار بردلب در هجوم بوسه ز پایش نگار برد
حور بهشتی ز یاد آن بت کشمیر بردبیم صراط از نهاد آن دم شمشیر برد
در کلبه ما از جگر سوخته بو بردبا ما گله سنجید و شماتت به عدو برد
اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذردزهی روانی عمری که در سفر گذرد
از رشک کرد آنچه به من روزگار کرددر خستگی نشاط مرا دید خوار کرد
صاحبدلست و نامور عشقم به سامان خوش نکردآشوب پیدا ننگ او اندوه پنهان خوش نکرد
هم «انا الله » خوان درختی را به گفتار آوردهم «انا الحق » گوی مردی را سر دار آورد
شادم به خیالت که ز تابم به در آورداز کشمکش حسرت خوابم به در آورد
اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیردسراپای من از جوش بهاران پرده برگیرد
صبح ست خوش بود قدحی بر شراب زدیاقوت باده بر قوه آفتاب زد
من به وفا مردم و رقیب به در زدنیمه لبش انگبین و نیمه تبر زد
گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزداز آن که دررسد از راه میهمانش و لرزد
تا کیم دود شکایت ز بیان برخیزدبزن آتش که شنیدن ز میان برخیزد
نگاهش ار به سر نامه وفا ریزدسواد صفحه ز کاغذ چو توتیا ریزد
خوشا که گنبد چرخ کهن فرو ریزداگر چه خود همه بر فرق من فرو ریزد
گویم سخنی گرچه شنیدن نشناسدصبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد